داستان سفر خانوادگی منو بابام داداشم و مامانم

یک روز تعطیل و آفتابی، من و خانواده‌م تصمیم گرفتیم که یک روز خوب را با هم بگذرونم. صبح زود از خواب بیدار شدم و بلافاصله به آشپزخانه رفتم. مادرم در حال درست کردن صبحانه بود و بوی خوش نان تازه و تخم‌مرغ در هوا پیچیده بود.