منو خواهرم بنفشه وقتی مامان و بابا سفر بودن

من و خواهرم بنفشه، که دو سال از من کوچیک‌تره، یه روز تابستونی تصمیم گرفتیم که وقتی مامان و بابا برای سفر رفتن، یه روز فوق‌العاده رو با هم بگذرونیم. من ۱۵ سالمه و بنفشه ۱۳ سالشه. من قد بلند و لاغر هستم با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز، در حالی که بنفشه قدش کوتاه‌تره و موهای بلوند و فر داره. پوستش هم روشن‌تر از من هست و همیشه با لبخندش همه رو جذب می‌کنه.

اون روز صبح، وقتی بیدار شدیم، تصمیم گرفتیم که به پارک نزدیک خونه‌مون بریم. پارک همیشه پر از زندگی و شلوغی بود و ما عاشق بازی کردن در اونجا بودیم. بعد از صبحانه، وسایل‌مون رو برداشتیم؛ یه توپ فوتبال، چند تا اسنک و آب‌میوه.

ادامه خواندن “منو خواهرم بنفشه وقتی مامان و بابا سفر بودن”

من و خواهرم سمیرا به بهونه فیلم دیدن

یه روز گرم تابستونی، من و خواهرم سمیرا تو خونه تنها بودیم. مامان و بابامون برا خرید به بازار رفته بودند و قرار بود چند ساعتی غیبت داشته باشند. وقتی فهمیدیم که خونه خالیه، سمیرا با یک لبخند گفت: “حالا که تنها هستیم، بیایید یه کار باحال بکنیم!”

من هم با اشتیاق گفتم: “چه کار کنیم؟” سمیرا گفت: “چرا یه فیلم تماشا نکنیم؟ یا شاید یه بازی ویدیویی بکنیم؟” من هم موافقت کردم و گفتیم اول یه فیلم ببینیم.

ادامه خواندن “من و خواهرم سمیرا به بهونه فیلم دیدن”