داستان منو برادر شوهرم وحید

من یه دختر ۲۵ ساله‌ام، با موهای بلند و قهوه‌ای و چشمای عسلی. قد من حدود ۱۶۸ سانتی‌متره و پوست روشنی دارم. چند سالی می‌شه که با شوهرم، سروش، ازدواج کردم. سروش برادرش، وحید، رو خیلی دوست داره و همیشه درباره‌اش صحبت می‌کنه. وحید ۲۸ سالشه و خیلی باهوش و بااستعداد به نظر میاد. موهای مشکی و چشمای تیره‌ای داره و همیشه لبخند بر لبش هست.

اولین بار که وحید رو دیدم، توی مراسم عروسی‌مون بود. او به عنوان یکی از مهمان‌ها اومده بود و من به خاطر مشغله‌های عروسی نتونستم خیلی باهاش صحبت کنم. اما از همون اول، حس کردم که او شخصیتی خاص و جذاب داره. بعد از عروسی، به خاطر اینکه سروش و وحید خیلی به هم نزدیک بودن، من هم کم‌کم با وحید آشنا شدم.

ادامه خواندن “داستان منو برادر شوهرم وحید”

منو و برادر شوهرم کامیار

من یه روز عادی توی خونه نشسته بودم و به کارای روزمره‌ام رسیدگی می‌کردم. شوهرم، آرش، به خاطر کارش بیرون رفته بود و من تنها بودم. برادر شوهرم، کامیار، ۲۵ ساله بود و قدش حدود ۱۸۰ سانتی‌متر بود. پوستش کمی تیره‌تر از من بود و موهای مشکی و صافش همیشه مرتب بود. کامیار همیشه آدم شوخ‌طبع و باحالی بود و وقتی می‌اومد خونه، همیشه جو رو شاد می‌کرد.

اون روز، کامیار به خونه ما اومد تا با آرش کار مهمی رو انجام بده. وقتی وارد شد، با لبخند گفت: “سلام! آرش کجاست؟” من جواب دادم: “سلام! آرش رفته بیرون. اما می‌تونی کمی پیش من بمونی.” کامیار با خوشحالی گفت: “چرا که نه! می‌خواستم با تو گپی بزنم.”

ما نشستیم و کمی درباره‌ی روزمرگی‌ها صحبت کردیم. کامیار همیشه داستان‌های جالبی از کارش تعریف می‌کرد و من هم بهش گوش می‌دادم. بعد از چند دقیقه، کامیار گفت: “می‌دونی، من همیشه دوست داشتم یه چیزی درست کنم. آیا می‌تونی به من کمک کنی؟”

داستان من و برادر شوهرم بهزاد

بازم سلام به شما بروبکس عزیز میترا هستم داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به همین هفته قبل هستش که رفته بودیم خونه ی برادر شوهرم.

اول از خودم بگم میترام 27 سالمه و با متین شوهرم دو سالی میشه ازدواج کردم.

از بهزاد براتون بگم برادر بزرگتر شوهرم متینه اون قبل از متین اومده بود خواستگاریم ولی خوب خانواده قبول نمیکردن. ادامه خواندن “داستان من و برادر شوهرم بهزاد”