من و دخترم مهسا

یه روز زیبا و آفتابی، من و دخترم مهسا تصمیم گرفتیم که خوانه رو مرتب کنیم و کمی به کارهای خانه رسیدگی کنیم. مهسا ۱۶ ساله بود و به تازگی به دوران نوجوانی وارد شده بود. قدش حدود ۱۷۰ سانتی‌متر بود و موهای قهوه‌ای تیره‌اش همیشه به زیبایی حالت داده شده بود. چشمانش درخشان و سبز بود و همیشه با لبخندش می‌توانست هر کسی را شاد کند.

ادامه خواندن “من و دخترم مهسا”

منو و برادر شوهرم کامیار

من یه روز عادی توی خونه نشسته بودم و به کارای روزمره‌ام رسیدگی می‌کردم. شوهرم، آرش، به خاطر کارش بیرون رفته بود و من تنها بودم. برادر شوهرم، کامیار، ۲۵ ساله بود و قدش حدود ۱۸۰ سانتی‌متر بود. پوستش کمی تیره‌تر از من بود و موهای مشکی و صافش همیشه مرتب بود. کامیار همیشه آدم شوخ‌طبع و باحالی بود و وقتی می‌اومد خونه، همیشه جو رو شاد می‌کرد.

اون روز، کامیار به خونه ما اومد تا با آرش کار مهمی رو انجام بده. وقتی وارد شد، با لبخند گفت: “سلام! آرش کجاست؟” من جواب دادم: “سلام! آرش رفته بیرون. اما می‌تونی کمی پیش من بمونی.” کامیار با خوشحالی گفت: “چرا که نه! می‌خواستم با تو گپی بزنم.”

ما نشستیم و کمی درباره‌ی روزمرگی‌ها صحبت کردیم. کامیار همیشه داستان‌های جالبی از کارش تعریف می‌کرد و من هم بهش گوش می‌دادم. بعد از چند دقیقه، کامیار گفت: “می‌دونی، من همیشه دوست داشتم یه چیزی درست کنم. آیا می‌تونی به من کمک کنی؟”

آمپول زدن خواهرم

من یه روز بعد از ظهر توی خونه تنها بودم و داشتم به کارای خودم می‌رسیدم. خواهرم، نازنین، ۱۶ سالش بود و همیشه خیلی فعال و پرانرژی بود. قدش حدود ۱۶۰ سانتی‌متر بود و پوستش روشن و صاف بود. موهای بلند و قهوه‌ای روشنش همیشه به هم ریخته بود و چشماش هم سبز و درخشان بود. نازنین همیشه به من می‌گفت که من برادر بزرگ‌ترش هستم و باید مراقبش باشم.

ادامه خواندن “آمپول زدن خواهرم”