پسر همسایه آرش

باشه! داستان رو از زبان تو تعریف می‌کنم و سعی می‌کنم محاوره‌ای و خودمونی باشه:

یه روز، من و شوهرم مهدی تصمیم گرفتیم که توی حیاط بشینیم و کمی استراحت کنیم. هوا خیلی خوب بود و آفتاب ملایمی می‌تابید. در همین حین، پسر همسایه، آرش، از در حیاط اومد تو و با یک لبخند گفت: “سلام! می‌تونم با شما کمی وقت بگذرونم؟”

من و دوستم ندا تو پارک

یک روز آفتابی و دل‌انگیز، من و ندا تصمیم گرفتیم که به پارک برویم. ندا همیشه یکی از بهترین دوستانم بود و ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. او با موهای قهوه‌ای و چشمان درخشانش همیشه انرژی مثبت را به اطرافش منتقل می‌کرد.