داستان آمپول زدن

آمپول زدن دختر خاله شبنم در روز جشن تولدش

آرمانم 27 سالمه قدمم 182 وزنم هم 69 کیلو هستش.

دختر خالم شبنم هم 24 سالشه قدش هم حدودا 175 هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برای تفریح دو هفته ای برم خونه ی خالم خونه ی ما تو کرج هستش خونه ی اونا تو بیرجند بود. ادامه خواندن “داستان آمپول زدن”

داستان من و داداشم سعید تو انباری

سلام به شما‌دوستان گلم من شهاب هستم و 20 سالمه‌ قدم هم 174 هستش وزنم هم 79 کیلو هستش.

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به پنج ماه قبله .اول از داداش خوشگلم بگم اونم اسمش سعید هستش و 15 سالشه.قدش هم 160 هستش.
منو اون از بجگی هم بازی بودزم و کلا با هم بودیم و با هم خیلی صمیمی هستیم.
داستان از اونجا شروع شد که یه روز مامان و بابا بهمون گفتن شما دو تا برادر و داداش جون جونی برین انباری رو تمیز کنین.

اول یکم بهونه آوردیم چون حق داشتیم انباری خیلی بزرگ بود و تمیز کردنش حداقل چند روز زمان میبرد. ادامه خواندن “داستان من و داداشم سعید تو انباری”

داستان جر خوردن

سلام به همه ی شما خوبان ترانه هستم داستانی که میخوام براتون بگم ته باحالی و واقعیته.

اول از خودم بگم من ترانم 32 سالمه قدم هم 167 هستش و وزنم هم 55 کیلو گرم هستش.

از اونجایی که همیشه میرم بادی بلدینگ تناسب اندام خوبی دارم. ادامه خواندن “داستان جر خوردن”