داستان من با پسر دایی

افسانه هستم داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به همین سه هفته قبل هستش رفته بودم خونه ی داییم اینا.

اول از خودم بگم 19 سالمه. قدم هم 165 میشه حدودا وزنمم 55 کیلو هستش و همیشه رو تناسب اندامم خیلی حساسم و مرتب مرزش میکنم. ادامه خواندن “داستان من با پسر دایی”

داستان من با داداش دوستم مهسا

سلامی دوباره به شما عزیزان زیبا هستم و 24 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد داداش یا همون برادر دوستم مهسا هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتیم برای درس خوندن امتحانات دانشگاهی برم خونه ی دوستم مهسا. ادامه خواندن “داستان من با داداش دوستم مهسا”

داستان دختر همسایه بغلی

محسن هستم و 26 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد دختری که همسایه بغلیمونه.

ماجرا از اونجا شروع شد که مستاجر جدید اومده بود و خانواده چهار نفره بودن که یکیش همین دختره بود که اسمش نگین بود. و 18 سال داشت یه دختر دیگه هم که خواهرش بود اون 15 سال داشت. ادامه خواندن “داستان دختر همسایه بغلی”