یک روز بعدازظهر، وقتی که همه اعضای خانوادهام به دلایلی از خانه بیرون رفته بودند، من در خانه تنها بودم. به خاطر امتحانات نزدیک، تصمیم گرفتم که از معلم خصوصیام، سارا، بخواهم که بیاید و به من در درسها کمک کند. سارا معلمی جوان و باهوش بود که همیشه به من انگیزه میداد و روش تدریسش بسیار جذاب بود.
یک روز تعطیل و آفتابی، من و خانوادهم تصمیم گرفتیم که یک روز خوب را با هم بگذرونم. صبح زود از خواب بیدار شدم و بلافاصله به آشپزخانه رفتم. مادرم در حال درست کردن صبحانه بود و بوی خوش نان تازه و تخممرغ در هوا پیچیده بود.