من و دخترم مهسا

یه روز زیبا و آفتابی، من و دخترم مهسا تصمیم گرفتیم که خوانه رو مرتب کنیم و کمی به کارهای خانه رسیدگی کنیم. مهسا ۱۶ ساله بود و به تازگی به دوران نوجوانی وارد شده بود. قدش حدود ۱۷۰ سانتی‌متر بود و موهای قهوه‌ای تیره‌اش همیشه به زیبایی حالت داده شده بود. چشمانش درخشان و سبز بود و همیشه با لبخندش می‌توانست هر کسی را شاد کند.

ادامه خواندن “من و دخترم مهسا”

آمپول زدن خواهرم

من یه روز بعد از ظهر توی خونه تنها بودم و داشتم به کارای خودم می‌رسیدم. خواهرم، نازنین، ۱۶ سالش بود و همیشه خیلی فعال و پرانرژی بود. قدش حدود ۱۶۰ سانتی‌متر بود و پوستش روشن و صاف بود. موهای بلند و قهوه‌ای روشنش همیشه به هم ریخته بود و چشماش هم سبز و درخشان بود. نازنین همیشه به من می‌گفت که من برادر بزرگ‌ترش هستم و باید مراقبش باشم.

ادامه خواندن “آمپول زدن خواهرم”

من و دوستم ندا تو پارک

یک روز آفتابی و دل‌انگیز، من و ندا تصمیم گرفتیم که به پارک برویم. ندا همیشه یکی از بهترین دوستانم بود و ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. او با موهای قهوه‌ای و چشمان درخشانش همیشه انرژی مثبت را به اطرافش منتقل می‌کرد.