منو مادر بزرگم عاطفه

من میرزا هستم، ۲۲ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به یادگیری چیزهای جدید و شنیدن داستان‌های قدیمی علاقه داشتم. مادربزرگم عاطفه، ۷۰ ساله و با موهای سفید و چهره‌ای پر از چین و چروک، زنی با تجربه و مهربان است. او همیشه با لبخند به من نگاه می‌کند و داستان‌های جالبی از زندگی‌اش برایم تعریف می‌کند.

یک روز تابستانی، تصمیم گرفتم به خانه مادربزرگم بروم. وقتی به آنجا رسیدم، بوی خوش نان تازه و خورشت خوشمزه‌ای که در حال پختن بود، به مشامم رسید. مادربزرگم با چشمان درخشان و لبخند گرمش به استقبال من آمد و گفت: “میرزا جان، خوش اومدی! امروز می‌خواهم یک داستان قدیمی برات تعریف کنم.”

ادامه خواندن “منو مادر بزرگم عاطفه”

من و دخترم مهسا

یه روز زیبا و آفتابی، من و دخترم مهسا تصمیم گرفتیم که خوانه رو مرتب کنیم و کمی به کارهای خانه رسیدگی کنیم. مهسا ۱۶ ساله بود و به تازگی به دوران نوجوانی وارد شده بود. قدش حدود ۱۷۰ سانتی‌متر بود و موهای قهوه‌ای تیره‌اش همیشه به زیبایی حالت داده شده بود. چشمانش درخشان و سبز بود و همیشه با لبخندش می‌توانست هر کسی را شاد کند.

ادامه خواندن “من و دخترم مهسا”

داستان سفر من و زنم به خونه خواهرم

داستان سکس ضربدری من زنم و خواهرم و

یه روز، من و همسرم تصمیم گرفتیم که به خانه خواهرم و شوهرش سر بزنیم. خواهرم سارا و شوهرش امیر همیشه مهمان‌نواز بودن و ما هم خیلی دوست داشتیم وقتی با هم جمع می‌شیم. وقتی به خونه‌شون رسیدیم، سارا با یک لبخند بزرگ در رو باز کرد و گفت: “سلام! خوش اومدین! چقدر دلمون براتون تنگ شده بود!”

ما هم با خوشحالی وارد شدیم و امیر هم از آشپزخانه اومد بیرون و گفت: “سلام! چه خبر؟ امروز چه برنامه‌ای داریم؟” همسرم گفت: “ما فکر کردیم که بیایم و کمی با هم وقت بگذرانیم. چه کار کنیم؟”

ادامه خواندن “داستان سفر من و زنم به خونه خواهرم”