داستان دختر افغانی به بهونه تمیز کردن خونه

من امیر هستم، ۲۴ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به کارهای هنری و خلاقانه علاقه داشتم. یک روز، تصمیم گرفتم که خانه‌ام را تمیز کنم و به آن نظم و ترتیب بدهم. در این حین، به یاد دوستی‌ام با سارا، دختر افغان که چند ماهی بود با او آشنا شده بودم، افتادم. سارا، ۲۲ ساله و با موهای بلند و چشمان مشکی، دختری با روحیه‌ای شاد و پرانرژی بود. او همیشه به من کمک می‌کرد و من هم به او علاقه‌مند شده بودم.

ادامه خواندن “داستان دختر افغانی به بهونه تمیز کردن خونه”

داستان گروهی من دوستم خواهرم خواهرش و همکلاسیم

من نازنین هستم، ۲۱ ساله و با موهای بلند قهوه‌ای و چشمان مشکی. همیشه به ماجراجویی و سفر کردن علاقه داشتم. دوستم، سارا، ۲۲ ساله و خواهرش، مریم، ۱۹ ساله، هر دو دخترانی شاد و پرانرژی هستند. همچنین همکلاسی‌ام، ستایش، ۲۲ ساله و با روحیه‌ای شوخ‌طبع و دوست‌داشتنی، همیشه در جمع ما حضور دارد. ما تصمیم گرفتیم که یک سفر گروهی به یک منطقه کوهستانی داشته باشیم و از طبیعت لذت ببریم.

ادامه خواندن “داستان گروهی من دوستم خواهرم خواهرش و همکلاسیم”

داستان من با دوستم امیر تو خونه خالی

من آرش هستم، ۲۵ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به ماجراجویی و تجربه‌های جدید علاقه داشتم. دوستم امیر، ۲۶ ساله و با موهای بلوند و چشمان آبی، پسری با روحیه‌ای شاد و پرانرژی است. او همیشه به دنبال ماجراجویی‌های جدید است و به خاطر شوخ‌طبعی‌اش معروف است.

یک روز، امیر به من گفت: “آرش، می‌دونی که تو همیشه به ماجراجویی علاقه داری؟ من یک خانه خالی در حومه شهر پیدا کردم که می‌خواهیم به آنجا برویم و یک شب را بگذرانیم. فکر می‌کنی چطوره؟” من با اشتیاق قبول کردم و تصمیم گرفتیم که یک شب را در آن خانه خالی بگذرانیم.

ادامه خواندن “داستان من با دوستم امیر تو خونه خالی”