پدر بزرگ و نوه

من سارا هستم، دختر ۲۲ ساله با موهای بلند و قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه از سفر به خانه پدربزرگم لذت می‌برم. او در یک روستای کوچک و زیبا زندگی می‌کند که دور از شلوغی شهر است. هر بار که به آنجا می‌روم، احساس آرامش و شادی می‌کنم.

یک روز تابستانی، تصمیم گرفتم به خانه پدربزرگم بروم. صبح زود از خواب بیدار شدم و با اشتیاق تمام وسایلم را جمع کردم. مادرم به من گفت: “سارا، حتماً از سفر به پدربزرگت لذت می‌بری. او همیشه منتظر توست.” من هم با لبخند گفتم: “بله، خیلی دلم برایش تنگ شده!”

ادامه خواندن “پدر بزرگ و نوه”

خواهر زنم الناز

من علی هستم، ۳۰ ساله، با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همسرم، سارا، همیشه برای من مهم‌ترین فرد زندگی‌ام بوده و به همین خاطر تصمیم گرفتم برای تولدش یک سورپرایز ویژه ترتیب بزنم. خواهر سارا، الناز، که ۲۵ سالشه و همیشه با انرژی و شوخ‌طبعی‌اش شناخته می‌شه، به من کمک کرد تا این سورپرایز رو به بهترین شکل ممکن انجام بدیم.

چند هفته قبل از تولد سارا، با الناز تماس گرفتم و ازش خواستم که به من کمک کنه. گفتم: “الناز، می‌خوام برای تولد سارا یک سورپرایز بزرگ بزنم. می‌تونی به من کمک کنی؟”

منو عمه سارا تو حیاط خونشون

من علی هستم، یه پسر ۳۰ ساله با موهای تیره و چشمای قهوه‌ای. قد من حدود ۱۷۵ سانتی‌متره و همیشه سعی می‌کنم با لبخند به زندگی نگاه کنم. عمه‌ام سارا، که حدود ۴۵ سالشه، همیشه برام مثل یک دوست و مشاور بوده. او موهای بلوند و چشمای آبی داره و همیشه با انرژی و مثبت‌اندیشی به زندگی نگاه می‌کنه.

یک روز تابستونی، تصمیم گرفتم به خانه عمه سارا برم. حیاط خونشون همیشه برام یادآور خاطرات خوب بچگی‌ام بود. وقتی به حیاط رسیدم، عمه سارا در حال آب دادن به گل‌ها بود. با دیدن من، لبخند بزرگی زد و گفت: “سلام علی! خوش اومدی! چقدر خوشحالم که اومدی.”

ادامه خواندن “منو عمه سارا تو حیاط خونشون”