داستان من و دایی بهزاد

سلام به همه ی شما عزیزان من فرحناز هستم و 21 سالمه داشتانی که میخوام براتون تعریف کنم.

در مورد من و دایی بهزادم هستش.اول از خودم بگم‌دانشجو هستم‌قدم هم 171 هستش دایی بهزاد هم 23 سالشه و قدش هم 180 میشه حداقل رنگ پوستشم روشن و چشماشم قهوه ای کم رنگه وزنشم حدودا 70 کیلویی میشه بدنشم کاملا ورزشکاری هستش. ادامه خواندن “داستان من و دایی بهزاد”

داستان من و خواهرم

میلاد هستم و 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم ذره ذره واقعی هستش.

فقط چیزی که نظاره گر بودم رو میگم بهتون.

قدم 175 میشه حدودا بدنم کاملا ورزشکاری هستش و همیشه مرتب میرم باشگاه.

خواهرم سارا هم که دو سال از من کوچیکتره اونم قدش 165 میشه حدودا 19 سالشه و خیلی لاغره شاید به زور بشه 50 کیلو.

ماجرا از اونجا شروع شد که مامان و بابا تصمیم گرفتن برای انجام یه سری کار اداری و خرید برن تهران. ادامه خواندن “داستان من و خواهرم”

داستان من و دخترم

ساسان هستم و 47 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد زندگی من و دخترم سارا هستش.

اول از خودم بگم تهران زندگی میکنیم کارمند بانکم و من و دخترم با هم زندگی میکنیم.

من و مادر دخترم از هم ده سالیه که جدا شدیم و دخترم سارا یه مدت پیش من زندگی میکنه یه مدت پیش مادرش.

البته طلاق با همسرم کار واقعا اشتباهی بود که تا الان هم داریم تاوانشو میدیم.

ولی چی میشه کرد چیزی که رفته و کاری که شده.

دخترم سارا هم برام جای پسر نداشتمه هم دخترم خلاصه هر وقت پیشمه با تمام وجود هر کاری که بخوام برام انحام بده.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز خسته از محل کار اومدم خونه که دیدم نگاه های دخترم خیلی عجیبه. ادامه خواندن “داستان من و دخترم”