منو عمه سارا تو حیاط خونشون

من علی هستم، یه پسر ۳۰ ساله با موهای تیره و چشمای قهوه‌ای. قد من حدود ۱۷۵ سانتی‌متره و همیشه سعی می‌کنم با لبخند به زندگی نگاه کنم. عمه‌ام سارا، که حدود ۴۵ سالشه، همیشه برام مثل یک دوست و مشاور بوده. او موهای بلوند و چشمای آبی داره و همیشه با انرژی و مثبت‌اندیشی به زندگی نگاه می‌کنه.

یک روز تابستونی، تصمیم گرفتم به خانه عمه سارا برم. حیاط خونشون همیشه برام یادآور خاطرات خوب بچگی‌ام بود. وقتی به حیاط رسیدم، عمه سارا در حال آب دادن به گل‌ها بود. با دیدن من، لبخند بزرگی زد و گفت: “سلام علی! خوش اومدی! چقدر خوشحالم که اومدی.”

ادامه خواندن “منو عمه سارا تو حیاط خونشون”

داستان سفر به خونه عمه فریده

یه روز، من و عمه فریده تصمیم گرفتیم که یه روز خوب رو با هم بگذرانیم. شوهرش اون روز خونه نبود و عمه فریده هم خیلی دلش می‌خواست که کمی با هم وقت بگذرانیم.

من رفتم خونه‌شون و عمه فریده با یه لبخند بزرگ در رو باز کرد. گفت: “سلام! خوش اومدی! امروز می‌خوایم یه روز باحال داشته باشیم.” من هم گفتم: “سلام عمه! چه خبر؟ چه کار کنیم؟”