من و زن عموم مهتاب وقتی عمو خونه نبود

من ۲۳ ساله هستم و قدی حدود ۱۷۸ سانتی‌متر دارم. زن عموم، مهتاب، ۲۵ ساله است و قدش تقریباً ۱۷۰ سانتی‌متر است.

یه روز گرم تابستان، عمو به خاطر کارش از خانه بیرون رفته بود و من به خانه آن‌ها رفته بودم. وقتی وارد شدم، مهتاب در حال آماده کردن ناهار بود. او همیشه با لبخند و انرژی مثبتش به من خوشامد می‌گفت. وقتی او را دیدم، احساس کردم که امروز روز خاصی خواهد بود.

ادامه خواندن “من و زن عموم مهتاب وقتی عمو خونه نبود”

داستان سفر کوتاه من و زنم به خونه داداشم متین

یه روز صبح، من و همسرم تصمیم گرفتیم که به یک سفر کوتاه به طبیعت بریم. برادر من هم که همیشه دوست داشت به ما ملحق بشه، با ما همراه شد. صبح زود از خواب بیدار شدیم و با یک عالمه خوراکی و وسایل لازم راهی شدیم.

وقتی به جنگل رسیدیم، هوای تازه و بوی درختان تازه را حس کردیم. همسرم گفت: “چقدر اینجا زیباست! بیایید یک جا پیدا کنیم و صبحانه‌مون رو بخوریم.” ما هم به دنبال یک مکان دنج و زیبا گشتیم و در نهایت زیر یک درخت بزرگ نشسته و صبحانه‌مون رو آماده کردیم.