داستان زن عمو ملیحه

سلام به شما دوستان عزیز

رضا هستم و ۲۵ سالمه داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به دو هفته قبل هستش که رفته بودیم خونه زن عمو

خلاصه قرار بود فردا حرکت کنیم به این سمت خونه عمو اینا
باربند این سفر آماده کردم که آماده بشم فردا ساعت ۸ صبح حرکت کنم برین سمت مشهد خونه عمو اینا ادامه خواندن “داستان زن عمو ملیحه”

داستان زنم و مرد طلب کار جلوی چشمانم

با عرض سلام به همه ی شما عزیزان کامران هستم و 31 سالمه دو سالی میشه با همسرم رعنا ازدواج کردم اون هم سه سال از من کوچیکتره و 28 سالشه زندگی عالی رو با هم شروع کردیم.

از هر لحاظ بگین چه مالی و چه معنوی عاطفی

ماجرااز اونجا شروع شد من برای پیشرفت بیشتر طمع کردم و هزینه ی بیشتری برای خرید جنس گزاشتم ادامه خواندن “داستان زنم و مرد طلب کار جلوی چشمانم”

داستان من دوستم و خواهرم رها

بازم درود به همه ی شما خوانندگان عزیز من پدرام هستم و 20 سالمه ما یک خانواده چهار نفره هستیم من آبجی رها و مامان و بابام.

از اونجایی که درامد بابام رو افرایش دادهبودن بابام با مشورت مامان تصمیم گرفتن برن یه محله بهتر و بلاخره با کرایه بیشتر و از اونجایی که همسایه های جدید ما پولدار تر از قبل بودن و اوضاع یکم فرق میکرد و باید هواسمون میبود. ادامه خواندن “داستان من دوستم و خواهرم رها”