داستان من و دختر عمو فرناز

میثم هستم و 27 سالمه قدم هم‌173 هستش داستانی که میخوام براتون تعریف کردم در مورد دختر عموم فرناز هستش اونم سه سال از من کوچیکتره و 20 سالشه.

ماجرا از اونجا شروع شد که دختر عموم فرناز اوجده بود خونمون برای انتخاب رشته.
تو شهرمون شیراز دانشگاه قبول شده بود. ادامه خواندن “داستان من و دختر عمو فرناز”

داستان من و خواهر زادم افسانه

علی هستم و 21 سالمه فرزند آخر خانوادده هستم خواهر بزرگم هم بچهاش هم سنای من میشه.


ماجرا از‌اونجا شروع شد که ت۱مقم گرفتم برم دیدن خواهر و خواهر زادم تو کرج زندگی میکردن. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زادم افسانه”