داستان منو پسر همسایه به بهونه تعمیر کامپیوتر

من یه دختر ۲۲ ساله‌ام، با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز. قد من حدود ۱۶۵ سانتی‌متره و پوست روشنی دارم. همیشه توی محله‌مون به عنوان دختر خجالتی و کم‌حرف شناخته می‌شدم. بیشتر وقت‌ها توی خونه‌ام بودم و به کارهای خودم می‌رسیدم. اما یه روز، همه‌چیز تغییر کرد.

پسر همسایه، امیر، ۲۵ سالشه و خیلی خوش‌تیپ و با اعتماد به نفس به نظر میاد. موهای مشکی و چشمای قهوه‌ای داره و همیشه لبخند روی لباشه. امیر دانشجوی مهندسی کامپیوتر بود و خیلی از تکنولوژی سر در می‌آورد. من همیشه بهش نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست باهاش صحبت کنم، اما خجالت می‌کشیدم.

ادامه خواندن “داستان منو پسر همسایه به بهونه تعمیر کامپیوتر”

داستان سفر خانوادگی منو بابام داداشم و مامانم

یک روز تعطیل و آفتابی، من و خانواده‌م تصمیم گرفتیم که یک روز خوب را با هم بگذرونم. صبح زود از خواب بیدار شدم و بلافاصله به آشپزخانه رفتم. مادرم در حال درست کردن صبحانه بود و بوی خوش نان تازه و تخم‌مرغ در هوا پیچیده بود.

پسر همسایه آرش

باشه! داستان رو از زبان تو تعریف می‌کنم و سعی می‌کنم محاوره‌ای و خودمونی باشه:

یه روز، من و شوهرم مهدی تصمیم گرفتیم که توی حیاط بشینیم و کمی استراحت کنیم. هوا خیلی خوب بود و آفتاب ملایمی می‌تابید. در همین حین، پسر همسایه، آرش، از در حیاط اومد تو و با یک لبخند گفت: “سلام! می‌تونم با شما کمی وقت بگذرونم؟”