منو دایی رضا تو هتل

من آیدا هستم، دختر ۲۵ ساله‌ای با موهای بلند و قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه آدمی کنجکاو و پرانرژی بودم و دوست داشتم از هر فرصتی برای یادگیری و تجربه‌های جدید استفاده کنم. دایی رضا، دایی من، مردی ۴۵ ساله با موهای خاکستری و چهره‌ای مهربان و خنده‌رو است. او همیشه برای من یک الگو بوده و از تجربیاتش در زندگی برایم داستان‌های جالبی تعریف می‌کند.

یک روز تصمیم گرفتم که به یک سفر کوتاه بروم و دایی رضا هم به من پیشنهاد داد که به یک هتل زیبا در شهر نزدیک برویم. او گفت: “آیدا، این هتل خیلی زیباست و امکانات خوبی داره. می‌تونی از این سفر استفاده کنی و کمی استراحت کنی.”

ادامه خواندن “منو دایی رضا تو هتل”

منو زن دوستم راضیه

من یه مرد ۳۵ ساله‌ام، با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز. همسرم، سارا، ۳۲ سالشه و موهای بلوند و چشمای آبی داره. ما هر دو آدم‌های اجتماعی و خوش‌مشربی هستیم و همیشه دوست داریم با دوستانمون وقت بگذرونیم.

یک روز تصمیم گرفتیم به خونه دوستم، امیر، و زنش راضیه بریم. امیر یه مرد ۳۷ ساله با قد بلند و هیکلی ورزشی و راضیه هم زنی مهربان و باهوش با موهای مشکی و چشمای قهوه‌ایه. ما خیلی با هم صمیمی هستیم و همیشه از دیدن همدیگه لذت می‌بریم.

ادامه خواندن “منو زن دوستم راضیه”

داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن

یک روز بعد از ظهر، من و همکلاسی‌ام ژیلا تصمیم گرفتیم که برای امتحان ریاضی‌مون با هم درس بخونیم. ژیلا دختری باهوش و بااستعداد بود و همیشه در درس‌ها به من کمک می‌کرد. او ۱۷ ساله بود و قدش حدود ۱۶۵ سانتی‌متر بود. موهای مشکی و بلندی داشت که همیشه به زیبایی جمع می‌کرد و چشمانش قهوه‌ای و درخشان بود.

ما به کتابخانه مدرسه رفتیم تا در یک محیط آرام و ساکت درس بخوانیم. وقتی وارد کتابخانه شدیم، ژیلا گفت: “بیایید یک میز در گوشه بگیریم تا مزاحم کسی نشیم.” من هم با سر تایید کردم و به سمت میز رفتیم.

ادامه خواندن “داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن”