داستان من خاله شهین تو عروسی دایی رضا

سلام به تمامی دوستان عزیز من امروز در خدمتتون هستم با یک خاطره خیلی ناز از خودمو خاله جونم .


بزارید خودمو معرفی کنم من متولد سال 80هستم و این اتفاق تو سال 96 پیش اومد یعنی اون موقع من 16 سالم بود و خالم شهین یه 5سالی از بزرگتر بود ولی رابطه ما خیلی شکر قندی بود. ادامه خواندن “داستان من خاله شهین تو عروسی دایی رضا”

داستان من و همکار شوهرم

سلام به همه ی عزیزان ژاله هستم و 22 سالمه دو سالی میشه که با حسین شوهرم ازدواج کردم زندگی خیلی خوبی داریم و خداروشکر من راضیم.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز مثه همیشه که تو خونه بودیم شوهرم حسین گفت عزیزم خودتو آماده کن هفته بعد میریم خونه ی دوستم

گفتم کدوم دوستت من میشناسمش یا نه ادامه خواندن “داستان من و همکار شوهرم”

داستان من و همسرم با زوج شیرازی

میلاد هستم و 38 سالمه و سه سالی میشه با زنم سارا ازدواج کردم.

خوب بزارین اول از خودمون بگیم میلادم سی و هشت سالمه تو یکی از شرکت های بیمه کار میکنم.

همسرم سارا هم آرایشگاه زنونه داره. ادامه خواندن “داستان من و همسرم با زوج شیرازی”