داستان من و دوستم

یک روز، من و زنم تصمیم گرفتیم که با خانواده‌ی دوست خوبمون، امیر، یه سفر کوتاه بریم. امیر همیشه می‌گفت که باید یه سفر دسته‌جمعی بریم و از این کارا بکنیم. پس ما هم گفتیم: “چرا که نه؟”

صبح روز سفر، همه چیز آماده بود. من و زنم صبح زود بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم. امیر و خانواده‌اش هم قرار بود بیفتن به سمت ما. وقتی اونا رسیدن، بچه‌ها هم خیلی شاد و سرحال بودن. ما سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

داستان عشق شریف و میترا

شریف یک جوان مهربان و خوش قلب بود که در یک محله‌ی کوچک زندگی می‌کرد. او همیشه به همسایگانش کمک می‌کرد و در زمان‌های سخت همواره حاضر بود تا به آنها اعتماد و امید بدهد. یکی از همسایگان شریف، دختری جوان به نام میترا بود.

میترا، دختری زیبا و با اخلاق بود که از طریق پنجره‌ی خانه‌اش، شریف را می‌بیند و همیشه از خوبی و مهربانی او تحسین می‌کرد. میترا در مقابل خانواده‌اش به شریف اشاره می‌کرد و داستان‌هایی از او برای آنها می‌گفت. او همیشه به آرزوی دیدار با شریف امیدوار بود. ادامه خواندن “داستان عشق شریف و میترا”