داستان سفر به خونه عمه فریده

یه روز، من و عمه فریده تصمیم گرفتیم که یه روز خوب رو با هم بگذرانیم. شوهرش اون روز خونه نبود و عمه فریده هم خیلی دلش می‌خواست که کمی با هم وقت بگذرانیم.

من رفتم خونه‌شون و عمه فریده با یه لبخند بزرگ در رو باز کرد. گفت: “سلام! خوش اومدی! امروز می‌خوایم یه روز باحال داشته باشیم.” من هم گفتم: “سلام عمه! چه خبر؟ چه کار کنیم؟”

داستان سفر کوتاه من و زنم به خونه داداشم متین

یه روز صبح، من و همسرم تصمیم گرفتیم که به یک سفر کوتاه به طبیعت بریم. برادر من هم که همیشه دوست داشت به ما ملحق بشه، با ما همراه شد. صبح زود از خواب بیدار شدیم و با یک عالمه خوراکی و وسایل لازم راهی شدیم.

وقتی به جنگل رسیدیم، هوای تازه و بوی درختان تازه را حس کردیم. همسرم گفت: “چقدر اینجا زیباست! بیایید یک جا پیدا کنیم و صبحانه‌مون رو بخوریم.” ما هم به دنبال یک مکان دنج و زیبا گشتیم و در نهایت زیر یک درخت بزرگ نشسته و صبحانه‌مون رو آماده کردیم.

داستان سوپرایز کردن پدرم ساسان

سلام! من میترا هستم و می‌خوام براتون داستان سوپرایز کردن پدرم، ساسان، رو تعریف کنم. همیشه دوست داشتم یه روز خاص برای پدرم بسازم و این بار تصمیم گرفتم که تولدش رو به یه شکل ویژه جشن بگیرم.

چند هفته قبل از تولدش، شروع کردم به برنامه‌ریزی. اول از همه، با مادرم صحبت کردم. گفتم: “مامان، می‌خوام برای بابا یه سوپرایز بزنم. می‌تونی کمکم کنی؟” مادرم هم خیلی خوشحال شد و گفت: “البته! چه ایده‌ای داری؟”

ادامه خواندن “داستان سوپرایز کردن پدرم ساسان”