داستان من و دوستم

یک روز، من و زنم تصمیم گرفتیم که با خانواده‌ی دوست خوبمون، امیر، یه سفر کوتاه بریم. امیر همیشه می‌گفت که باید یه سفر دسته‌جمعی بریم و از این کارا بکنیم. پس ما هم گفتیم: “چرا که نه؟”

صبح روز سفر، همه چیز آماده بود. من و زنم صبح زود بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم. امیر و خانواده‌اش هم قرار بود بیفتن به سمت ما. وقتی اونا رسیدن، بچه‌ها هم خیلی شاد و سرحال بودن. ما سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

زن همسایه

باز هم سلام و درود خدمت یکایک شما عزیزان من میرزا هستم و 28 سالمه قدم 179 سانتی متر هستش و 74 کیلو گرم وزنمه رنگ موهام مشکلیه و رنک پوستم هم تقریبا سفید هستش رنگ چشمام هم عسلی هستش و با اینکه ورزش خاصی نمیکنم و اهل رفتن به باشگاه نیستم تناسب نسبتا خوبی دارم.

ادامه خواندن “زن همسایه”