من و پسر عموم مهیار به بهونه خونه تکونی

یک روز بهاری، وقتی که هوا تازه و دلپذیر بود، مادرم تصمیم گرفت که خانه را تمیز کند و به اصطلاح خانه‌تکانی کند. او به من گفت: “عزیزم، امروز می‌خواهیم خانه را مرتب کنیم. می‌خواهی به من کمک کنی؟” من هم با کمال میل قبول کردم، اما در ذهنم فکر دیگری داشتم.

داستان سفر خانوادگی منو بابام داداشم و مامانم

یک روز تعطیل و آفتابی، من و خانواده‌م تصمیم گرفتیم که یک روز خوب را با هم بگذرونم. صبح زود از خواب بیدار شدم و بلافاصله به آشپزخانه رفتم. مادرم در حال درست کردن صبحانه بود و بوی خوش نان تازه و تخم‌مرغ در هوا پیچیده بود.