داستان سفر به خونه عمه فریده

یه روز، من و عمه فریده تصمیم گرفتیم که یه روز خوب رو با هم بگذرانیم. شوهرش اون روز خونه نبود و عمه فریده هم خیلی دلش می‌خواست که کمی با هم وقت بگذرانیم.

من رفتم خونه‌شون و عمه فریده با یه لبخند بزرگ در رو باز کرد. گفت: “سلام! خوش اومدی! امروز می‌خوایم یه روز باحال داشته باشیم.” من هم گفتم: “سلام عمه! چه خبر؟ چه کار کنیم؟”

داستان عشق من به خرم بامداد

سلام! من مهران هستم و می‌خوام براتون داستان عشق عمیق و خاصی که به خر خودم دارم رو تعریف کنم. شاید بگید که عشق به خر چطور ممکنه، اما برای من این عشق خیلی واقعی و عمیقه.

از بچگی همیشه توی روستا بزرگ شدم و خرها جزو زندگی ما بودن. وقتی که بچه بودم، پدرم یه خر به نام “بامداد” خرید. بامداد خیلی خاص بود. وقتی اولین بار دیدمش، با اون گوش‌های بزرگ و چشم‌های مهربونش، قلبم رو برد. از همون روز تصمیم گرفتم که بهترین دوستش بشم.