داستان منو پسر همسایه به بهونه تعمیر کامپیوتر

من یه دختر ۲۲ ساله‌ام، با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز. قد من حدود ۱۶۵ سانتی‌متره و پوست روشنی دارم. همیشه توی محله‌مون به عنوان دختر خجالتی و کم‌حرف شناخته می‌شدم. بیشتر وقت‌ها توی خونه‌ام بودم و به کارهای خودم می‌رسیدم. اما یه روز، همه‌چیز تغییر کرد.

پسر همسایه، امیر، ۲۵ سالشه و خیلی خوش‌تیپ و با اعتماد به نفس به نظر میاد. موهای مشکی و چشمای قهوه‌ای داره و همیشه لبخند روی لباشه. امیر دانشجوی مهندسی کامپیوتر بود و خیلی از تکنولوژی سر در می‌آورد. من همیشه بهش نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست باهاش صحبت کنم، اما خجالت می‌کشیدم.

ادامه خواندن “داستان منو پسر همسایه به بهونه تعمیر کامپیوتر”

منو دایی رضا تو هتل

من آیدا هستم، دختر ۲۵ ساله‌ای با موهای بلند و قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه آدمی کنجکاو و پرانرژی بودم و دوست داشتم از هر فرصتی برای یادگیری و تجربه‌های جدید استفاده کنم. دایی رضا، دایی من، مردی ۴۵ ساله با موهای خاکستری و چهره‌ای مهربان و خنده‌رو است. او همیشه برای من یک الگو بوده و از تجربیاتش در زندگی برایم داستان‌های جالبی تعریف می‌کند.

یک روز تصمیم گرفتم که به یک سفر کوتاه بروم و دایی رضا هم به من پیشنهاد داد که به یک هتل زیبا در شهر نزدیک برویم. او گفت: “آیدا، این هتل خیلی زیباست و امکانات خوبی داره. می‌تونی از این سفر استفاده کنی و کمی استراحت کنی.”

ادامه خواندن “منو دایی رضا تو هتل”

منو زن دوستم راضیه

من یه مرد ۳۵ ساله‌ام، با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز. همسرم، سارا، ۳۲ سالشه و موهای بلوند و چشمای آبی داره. ما هر دو آدم‌های اجتماعی و خوش‌مشربی هستیم و همیشه دوست داریم با دوستانمون وقت بگذرونیم.

یک روز تصمیم گرفتیم به خونه دوستم، امیر، و زنش راضیه بریم. امیر یه مرد ۳۷ ساله با قد بلند و هیکلی ورزشی و راضیه هم زنی مهربان و باهوش با موهای مشکی و چشمای قهوه‌ایه. ما خیلی با هم صمیمی هستیم و همیشه از دیدن همدیگه لذت می‌بریم.

ادامه خواندن “منو زن دوستم راضیه”