من میرزا هستم، ۲۲ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوهای. همیشه به یادگیری چیزهای جدید و شنیدن داستانهای قدیمی علاقه داشتم. مادربزرگم عاطفه، ۷۰ ساله و با موهای سفید و چهرهای پر از چین و چروک، زنی با تجربه و مهربان است. او همیشه با لبخند به من نگاه میکند و داستانهای جالبی از زندگیاش برایم تعریف میکند.

یک روز تابستانی، تصمیم گرفتم به خانه مادربزرگم بروم. وقتی به آنجا رسیدم، بوی خوش نان تازه و خورشت خوشمزهای که در حال پختن بود، به مشامم رسید. مادربزرگم با چشمان درخشان و لبخند گرمش به استقبال من آمد و گفت: “میرزا جان، خوش اومدی! امروز میخواهم یک داستان قدیمی برات تعریف کنم.”