درود به همگی مهتاب هستم و 24 سالمه دانشجوی پرستاری هستم.

قدم 170 هستش و 60 کیلو وزنمه و تو یک خانواده مذهبی زندگی میکنیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که یه استاد جدید اومده بود بله آقای فرخ حسینی دبیر زبان انگلیسیمون اونم جوون ترین استاد بینهمه ی استادا بود و تقریبا طوری بود که حتی روز اول که اومده بود همه فکرمیکردن دانجو هستش وتو کلاسا چرخ میزد.
بعد که دیدیم به عنوان استاد اومد داخلکلاس همه ی بچها کف کردن.
خیلی خوشپوش خوشتیپ بود و همه ی دخترای کلاس تو کف استاد بودن.
خلاصه چند روز از این ماجراگذشت استاد گفت یه اممتحان برای تست از همه میگیره ببینه همه در چه حدن.
چشتون روز بد نبینه یه امتحان گرفت همه ی بچها از بیست زیر هشت گرفتن یه طوری سوالات درسیو طرح کرد همه بچها مونده بودنحتی زرنگترین کلاس.
خلاصه بعد از دیدن نتیجه امتحانات گفت با این وضعیت همتون از درس من میوفتین بدون شک و گفت سوالات پایان ترم به مراتب سختر از این سوالات هستش تا اینو گفت همه بچها به غلط کردن افتادن و گفتن استاد رجمکن استاد ما زنو بچهداریم گناه داریم.
آخر گفت خودم کمکتون میکنم نگران نباشین.
ماه سوم بود که استاد بعد از کلاس اومد طرف گفت من باهاتون کاردارم.
گفتم بفرمایین استاد.
کفت میخوام بیشر باهاتوناشنا بشم.
و البتهنگران نباشین مناون ادمی نیستم که فکرشو میکنینامر امر خیره.
گفتم باشه هرطور صلاح میدونین ولی نباید کسی از دانشجو ها بفهمه ون اونا فکرای بد میکنن.
گفت خیالتون راحت باشه.
خلاصه یه مدت که احساس کردیم رابطمون داره جدی میشه استاد خودش پا پیش گزاشت و گفت من هفته ی بعد با خانواده خدمت میرسم.
خلاصه اومد خواستگاریم و خانواده اول قبول نکردن ولی بع قبول کردن و الان ازدواج کردیم و صاحب یه بچه هستیم.
و خداروشکر زندگی خیلی خوبی داریم.
مرسی ازتون که تا آخر داستان منو همراهی کردین.
کامنت حتما بزارین