داستان من و زنم و دوستش

درود مجدد به تمام عزیزان خواننده. مهران هستم و 29 سالمه.

داستانی که میخوام براتون بگم تک به تک حرفاش کلا واقعیه و درست یا غلط بودنش به عهده خودتون.

ماجرا از اونجا شروع شد یکی از دوستای زنم که اسمش لیلا بود قرار بود بیاد خونمون چون تو شهر ما یعنی همدان یه کار جدید پیدا کرده بود و برای انجام کارای شغلش و کارای خوابگاش چند روزی مهمونمون بود.

که بلاخره تصمیم گرفتیم فعلا تا وقتی که بهش حقوق ندادن پیش ما بمونه.

رابطه اون با زنم خیلی نزدیک بود طوری که حتی خودم فکر میکردم انگار خواهر هستن با هم.

لیلا با همسرم بهترین دوستای دوران دانشگاهی بودن.

از تهران حرکت کرد و قرار بود ساعت هشت شب برسه خونه.

من هم از قبل رفته بودم خرید و از طرفی هم زنم هم خونه رو مرتب میکرد.

خریدارو انجام دادم اومدم خونه که دیدم لیلا داره به زنم زنگ میزنه و خبر داد ترمینال رسیده.و آدرس دقیق رو میخواست.

که بهش گفت عزیزم نیازی نیست تاکسی بگیری خونه ی ما نزدیکه به اونجا شوهرم مهران میاد دنبالت.

خلاصه رفتم ماشین وبرداشتم و مستقیم رفتم سمت ترمینال.

تو راه بودم که خیلی داشتم فکر میکردم این دوستش چه شکلیه و داشتم میمردم از فضولی.

تو همین فکرا بودم که دیدم رسیدم به ترمینال.

شمارشو از همسرم گرفتم تا بتونم زودتر پیداش کنم.

زنگ زدم گفتم لیلا خانوم کدوم قسمتین.

گفتم من پست سرتم صورتمو برگردوندم.

که واقعا هنگ کردم ماشالله به این جکالات و ککالات.

با خودم میگفتم تبارک الله الحسن الخالقین که دیدم گفت چی شده اقا مهران .

تا اینو گفت به خودم اومدم گفتیم هیچی تعجب کردم.

از زیبایی تعجب کرده بودم ولی گفت از چی تعجب کردین.

گفتم ازا ینکه منو بدون اینکه ببینین منو چطور سناختین.

که گفتم از همسرت میترا خانوم عکستونو قبل دیده بودم.

ما شما رو خیلی وفته میشناسبم ولی افتخار دیدار نداشتیم.

اینو گفتم بهش گفتم شرمندمون نکنید خوب بریم خونه.

گفت باشه ببخشید وقتتون رو گرفتم.

گفت نه بابا این چه حرفیه من باید اینو میگفتم.

خلاصه بعدش هم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم رفتیم سمت خونه.

همسرم از قبل دم در خونه منتظرمون بود.

خلاصه اومدیم خونه و یه شام مفصل خوردیم جاتون خالی روز بعدش صبح من و لیلا خانوم رفتیم کارای اداریشو کردیم و قرار بود از هفته بعد شنبه که میشد دو روز دیگه رسما بره سرکار.

مرسی ازا ینکه داستانمو تا آخر خوندین.

این داستانمو گفتم که همیشه تا جایی که میتونید کمک کنید شاید فردایی که شما به کمک نیاز داشتین یکی کمکون کنه.

کامنت هم از یادتون نره .ممنون ازتون

یک دیدگاه دربارهٔ «داستان من و زنم و دوستش»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *