داستان عشق من و دختر خالم فرشته

داستان از یک روز تابستانی شروع می‌شود. من و فرشته، دختر خالم، همیشه با هم بازی می‌کردیم و از بچگی دوستان خوبی برای هم بودیم. فرشته همیشه با موهای بلند و چشمان درخشانش، توجه همه را جلب می‌کرد. او نه تنها زیبا بود، بلکه قلبی مهربان و روحی شاداب داشت.

یک روز، وقتی به خانه خاله‌ام رفتیم، فرشته و من تصمیم گرفتیم که به باغ بزرگ خاله برویم. باغ پر از گل‌های رنگارنگ و درختان میوه بود. ما در زیر سایه درختان نشسته بودیم و به پرندگان که در آسمان پرواز می‌کردند، نگاه می‌کردیم. فرشته با صدای شیرینش گفت: “چقدر اینجا زیباست! دوست دارم همیشه اینجا باشیم.”

 داستان دختر خاله نازنین

آنها در سال ۲۰۱۶ میلادی من متوجه شدم بعد از زندگی شدی که داشتم ظاهراً سرطان داشتم این سرطان باعث شده که من از زندگی ناامید شم همچنان من دوست میدارم که همیشه هوامو دارند شاید براتون سوال بشه به خاطر چی اینجوری شدم به این دلیل که من

ادامه خواندن “ داستان دختر خاله نازنین”