داستان زوری من و دختر عمو تو قطار

پدرام هستم و 26 سالمه قدم هم 181 هستش و 64 کیلو وزنمه اندامم ورزشکاری و میشه بادی بلدینگ انجام میدم.

ماجرا از اونجا شروع بود که خاناوده ما و عمو اینا با هم رفته بودیم شیراز.

موقع برگشتن ماشین عمو خراب شد و جا نبود که همه با یک ماشین برگردن تهران.

بلاخره با کلی تصمیم قرار شد من و دختر عموم الهام با قطار برگردیم. ادامه خواندن “داستان زوری من و دختر عمو تو قطار”

داستان زوری من و دختر دایی چاق تو ماشین

سلامو درود مجدد به شما دوستان پرویز هستم و 31 سالمه داستانی که براتون میگم عین واقعیته بر عکس داستان های تخیلی که خیلیا تعریف می کنند.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تصمیم گرفتم برم کرج خونه ی داییم اکبر. ادامه خواندن “داستان زوری من و دختر دایی چاق تو ماشین”

داستان زنم و خدمتکار مرد خونه

سلام به همه ی شما عزیزان بهرام هستم 37 سالمه قدم هم 178 هستش و همسرم هم یاسمن هم 32 سالشه و اونم قدش 168 هستش.

اول از خانوادمون بگم کلا یک دختر داریم و سه سالشه و پمج سالی میشه با هم ازدواج کردیم.

از اونجایی که من مدیر عامل یکی از شرکت های پخش مواد غذایی هستم خداروشکر درامد خوبی دارم. ادامه خواندن “داستان زنم و خدمتکار مرد خونه”

داستان من و زن همکارم

سلام به شما عزیزان دلم من حسین هستم و 34 سالمه قدم هم 184 هستش وزنم هم 75 کیلو هستش و اندامم ورزشکاریه و همیشه ورزش میکنم.

ماجرا از اونجا شروع شد که همکارم بهم زنگ زد و گفت عزیزم یه مدت شما و خانموتون بیایین خونمون که من خونه نیستم یا اینکه خانومم این یک هفته ای که نیستم بیاد خونه ی شما. ادامه خواندن “داستان من و زن همکارم”

داستان من و خواهرم نیلوفر

متین هستم و 20 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیته.

اول از خودم بگم قدم 179 هستش و دانشجو هستم زنگ پوستمم سفیده.

ما یک خانواده چهار نفری هستیم من پدرو و مادرم و همچنین خواهر گلم نیلوفر که اون دو سال از من کوچیکتره و 18 سالشه.

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز که مشغول دس خوندن بودم خواهر که البته پشت کنکوری هستش واس دروس زبان انگلیسی ازم کمک خواست. ادامه خواندن “داستان من و خواهرم نیلوفر”

داستان من و شوهر خواهرم

مهناز هستم و 25 سالمه قدم هم 65 کیلو هستش بدنم کاملا ورزشکاری رنگ پوستمم سفیده موهامم نیمه بور هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برای تعطیلات تابستونی یک ماه برم خونه ی خواهرم که تو مشهد زندگی میکرد.. ادامه خواندن “داستان من و شوهر خواهرم”

داستان خواهر و برادری

سلام به شما عزیزان پویا هستم و 27 سالمه قدم هم 184 وزنم هم 70 کیلو هستش بدنم کاملا ورزکاری هستش وستمم روشنه.موهامم قهوه ای روشنه.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به یک ماه قبله.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز که مشغول انجام کارای خونه بودم دیدم خواهرم نگا های عجیبی بهم داره میاد نزدیکم انگار یه چیزی میخواد بهم بگه ولی منصرف میشه. ادامه خواندن “داستان خواهر و برادری”