داستان پسر بی غیرت

سلامی به گرمای بهاری به دلای زیباتون ای عزیزان همیشه در صحنه و عاشق فانتزی های خاص و ناب بله این سری هم اومدم

با یه داستان دیگه امید وارم خوشتون بیاد اول از همه یه نکته بگم که این داستان فقط چیزیو که دیدم میگم نه بیشتر و نه کمتر از اقراق و دروغ گویی به شدت بدم میاد و همه چی اورجینالش خوبه چ فیلمش چه استانش حتی عکسش ادامه خواندن “داستان پسر بی غیرت”

داستان محارم مامان

سلام به همه ی عزیزان همیشه در صحنه من هومن هستم و 31 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین یک ماه قبل هستش بله اون موقع بابام رفته بود سفر کاری و منو مامانم خوه بودیم ومن بودم با کلی  مسولیت.

بله مسولیت دیگه مثل قبل نبود که فقط بخورو بخواب باید صبح زود میرفتم بیرون نون میگرفتم صبحونه اگه نبود میرفتم میخریدم. ادامه خواندن “داستان محارم مامان”

داستان من و مامان جونم

سلام به شما عزیزان میثم هستم و 18 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم تک به تک کلمه هاش فقط چیزیه که با چشمای خودم دیدم باور کردن  نکردنشون با شما عزیزان.

ماجرا از اونجا شروع شد چند روزی بود متوجه رفتار های عجیب مامانم شده بودم.

ولی برام سوال بود یعنی ه اتفاقی افتاده نکنه من کار بدی انجام دادم و بروم نمیاره.

یا اینکه هی مشکلی به وجود اومده و من نمیدونم. ادامه خواندن “داستان من و مامان جونم”

داستان گروهی خانوادگی

سلام به همه ی شما عزیزان بیتا هستم و 21 سالمه ماجرا برمیگرده به هفته ی قبل که برای اولین بار تو زندگیم رقم خورد.

خوب بزارین اول از خودم بگم بیتام بیست و یک سالمه ما یک خانواده ی چهار نفره هستیم من و دوتا از خوهرام و مامانم.

ما برادر و پدر نداریم و بابام خیلی وقت پیش فوت کرده وقتی که ما بچه بودیم. ادامه خواندن “داستان گروهی خانوادگی”

داستان من و مامانم وقتی صبح خواب بودم

سلام به همه عزیزان بهتر از جان این اولین داستانیه که میخوام براتون تعریف کنم موندم از کجا شروع کنم باور کردن و یا نکردنش دست خودتون.

بزارین اول از خودم بگم پارسا هستم و 20 سالمه دانشجو هستم قدم هم 180 هستش و 70 کیلو هستم. ادامه خواندن “داستان من و مامانم وقتی صبح خواب بودم”