داستان پسر همسایه

من علیرضا هستم و ۳۳ سالمه قدم ۱۸۲ سانتی متر است و ۷۸ کیلوگرم وزنم

رنگ پوستم گندمیه هم قهوه ای پررنگ و چشام هم اثری هستش دو سالی میشه با همسرم نیلوفر ازدواج کرد زندگی خیلی خوبی داریم جالب اینکه همسر هم تقریباً هم قد خودم هستش ۱۸۲ سانتی متر ورزشکار از توی تیم والیبال شهرشون �زی می‌کند از این که روز به روز به موفقیت برسه کمکش می کردم تا یه روز این که فهمیدم همسرم �زی یک ساعت با یکی صحبت کنیم ولی نمیدونستم که میرفتم خونه به اون صحبت می‌کرد یه دوست تصمیم گرفتم یه بار بیام خونه اگه خیلی عذاب وجدان داشتم واسه این کار ولی چه میشه کرد داشتم خیلی نگران شدم ساعت کار تقریباً یک ساعت قبل از تمام شدن کار با رئیسم صحبت کردم باهاش صحبت کردم و گفتم اورژانس اگه میشه قبول کرد چون آدم مانند هستند و سر یک سال شاید یک یا دو بار هم چیزی به من نمیگه که بیداره من فقط واسه موارد اورژانسی همچین کاری می کنم من حرکت کردم رفتم تو خونه کلید انداختم روی قفل در حیاط آروم کشیدم طوری که صدا از دیوار بیاد ولی صدا از در نمیاد باز کردن و بستن قدم زنان هواشناسی سمت در ورودی خونه باز کردم و اتفاقا گوشی رو کرد هر آیفون که کسی نیست که بشنوه باورتون میشه یادداشت با داداشش وحید صحبت میکرد خیلی شرمنده شده بودم حرفاشو کشیدن در مورد اینترنت از اطلاعات میگیره چون قبلا گفته بود ولی نمیدونستم این فکر نمیکردم همچین چیزی باشه واقعا جا خورده بودم خیلی شرمنده شدم و برگشتم سر کار رئیس گفت چی شد مورد شد مرسی رئیس رئیس من صحبت کردم که با خیال راحت ماجرا توضیح دادم خندید و گفت اتفاقا منم همچین چیزی برام پیش میاد خیلی جوان بودم تو بودم من خیلی بد از این مورد از هیجان گرفتن دوستان عزیزی که حداقل تا زمانی که در کنار هم چیده داستانی داشتید که فکر کردین به تو خیانت شده ولی بعد فهمیدم چه چیزی نمونده واسمون در میان بسیاری از دوستان به خدا نگهدار

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *