داستان

سلام به شما دوستان عزیز من می خوام براتون بگم از خودم بگم من بهنام هستم قدم ۱۷۶ سانتی متر هستش و ۶۹ کیلوگرم هستم

دوسال میشه با زنم سیما ازدواج کرد دوستم خیلی حتی قبل از ازدواج همیشه شب با دوستم رفتیم بیرون کافه یا رستوران یا هر جای دیگه پار خلاصه هر کار میکردیم با هم می کند که ازدواج کردم بالاخره خودتون میدونید که ازدواج میکنه بالاخره مسئولیتهای خیلی بزرگ داره در قباله همسرش نه تنها در قبال همسایه در رو با خانواده همسرش دوستان و آشنایان همسر و همچنین همسرش هم مسئولیت هایی داره در برابر در قبال شوهرش نه تنها شوهرش بلکه خانواده و اقوام شوهر وقتی که ازدواج می کنیم نمی توانیم بگوییم که ما فقط با اون شخص مهم هستش نه خانواده این شرکت ارتباطات اون شخص و حتی فک و فامیل های این شخص مهم هستم باید بتونید یک تراز خوبی بین این خانواده و خانواده برقرار کنید از طرفی باید حواستون به دوستای خوب خودتون هم باشه یه دوستی که فقط موقع خوشی ها باهاتون موقع سختی ها آب میشه میره زیر زمین از دوستان منظورم نیست دوستان است است که موقع سختی ها کمک میکنه دوستان یه روزی یکی از بهترین دوستام همین جریان ازدواج خراب شده بود تصمیم گرفتم رفتار خود کنم زنگ زدم بهش گفتم داداش میدونم کم لطفی از من بوده ولی منم با درک کنید وقتی که ازدواج میکنه مشکلات خاص خودشو داره شاید الان نفهمیدم چی بگم ولی اگه تاجیکی میفهمم زندگی یعنی چی مشکلات یعنی چی پدر و مادر شدن یعنی چی دوستمو دعوت کردم خلاصه صحبت کردم اونم درک کرد و خلاصه راحتم با دوستم خوب شد مرسی ازتون دوستان عزیز اگه شما هم می شود یکی از دلایلی که خودتون دربیاد مرسی دوستان تا یه داستان دیگه شما را بخدا میسپارم خدا نگهدار شما به امید دیدار شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *