داستان من و دوستم تو باغ خونه ی ویلایی

سلام به شما دوستان عزیز خاطره که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دوستم هستش

من بی تو هستم ۲۳ سالمه قدم ۱۷۰ سانتی متر هستش و دانشجو هستم دوستم ۱۲ هم که توی دانشگاه همکلاسی میمونم حسینی خودم هستش ولی فقط یکم از من کوچیکتره و ۱۶۶ سانتی متر هستش و ۵۸ کیلوگرم منطقه هم وزنه دوستم پیتزا هستم از بچگی با هم بودیم �یشه با هم میریم بیرون کل زندگیمو دارو نداره همدیگه هستیم ما به معنای واقعی کلمه دو تا دوست هستیم که هرکس مارو میبینه فکر می‌کنم ما دوتا خواهریم ولی در صورتی که به نظرم از خواهرم ما نسبت به هم نزدیک ترین تعریف کنم در مورد وقتی هستی من و دوستم رفته بودیم باغ پدربزرگ تصمیم گرفتیم البته از تجربه بودیم وقتی که امتحانات پایانی چرم دادیم دوباره بیام ولی اون موقع یادمه بیست و پنجم اسفند ماه �تحان کلاس های مهم بیست و ششم اسفند برگزار می‌شود و یه جورایی میشه گفت ۴ روز قبل از تعطیلات نوروزی آزاد بودیم تقریبا ۲۰ روز و نزدیک سه هفته ماه بریم خونه پدر بزرگم � یه باغ بزرگ داره هر گونه ای که فکر می‌کنیم اینجا کاشت میشه البته میوه هایی که مال همون منطقه هست شهید تو همون فصل و با توجه به هم گرما و سرمایه موجود خیلی از میوه ها ممکن اونجا کشتن شه به خاطر اینکه وضعیت میوه ها مربوط به مناطق گرمسیری و بعضی مربوط به مناطق گرم با اتوبوس حرکت کردیم و رفتیم سمت شما تو راه بودیم رسیدیم به پدر بزرگم زنگ زدم گفتم اتفاقاً تو باغ در حال چیدن میوه وقتی شنیدم داری میای گفت دست نگه دارید الان خودم میام دنبالتون خلاصه حرکت کردیم رفتیم رسیدیم خونه مادربزرگم پذیرایی کرد و خلاصه خیلی خوشحال شدم و گفتم این تعطیلات نوروزی فکر نکنم کسی بیاید و من خیلی ناراحت بودی پیشم نموندی خیلی خوشحال شدیم مادربزرگم رو یک بار هم به نوبه خودم با تو کمتر از بیتا دوست ندارم و شما درامد از نمیتونی اینطور که شما از خواهرم به هم نزدیک نیست چرا همه میدونیم بچه ها خلاصه ی کتاب خیلی خوشحال شده دست مادربزرگ از آنجایی که یک توهم مادربزرگش چند سالگی وفات کرده بود یه جورایی میشه گفت مادربزرگم مادربزرگم محسوب میشه خیلی خیلی بهتره از آنجایی که مادربزرگم وفات کرده می خواست ویدیو های نقش ایفا کند حداقل این جای خالی مادربزرگش که نیست روپرکن دهد هیچ کس جای خود آدم نمیشه ولی خوب میشه تا یه حدی اوکی کرد ما رفتیم اونجا دقیقاً دو هفته از بس که خوش گذشت دوست داشتیم ولی خوب دیگه قرار می خواستم به سفر انجام بدیم به سمت خونه خاله یکتا به شماره جالب اینجاست که همان نزدیکی بود که یه جورایی میشه گفت با پای پیاده کمتر از ۲۰ دقیقه راه دیگه طاقت ندارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *