داستان خواهر زن

سلام بچها حال احوالاتون چطوره امیدواریم روز به روز بهتر و بهتر بشین

من میلاد هستم و یک سالی میشه تصمیم گرفتم با همسرم اگه بهت میگم با نامزدم سارا ازدواج کنم ولی مونده بودم چیکار کنم آخه پدر سارا قبول نمی کرد و پاش توی کفش گذاشته بود شما وصله شما جور در نمیاد گفتم با کدوم دلیل هم چین همچنین پیش بینی می کنید که زندگی ما خوب در نمیاد دلیلی نداشت و او گفته است پدرانی و پدرزن می‌گفت دست خودش هم نیست البته باید بگم که در آینده به دست خودش هم نیست و دلیل منطقی برایش نداره ولی از صمیم قلب دوسم داره ولی دلش قبول نمیکنه و میگه این یه حس پدرانه از نسبت به دخترم نمیدونم چرا همچین حسی دارم ولی این یک خصومت شخصی نیست پسرم منو درک کن وقتی که در بشی میفهمی من البته تا اون موقع من زیاد درک نمی کردم وقتی که داشتند و هم این ماجرا برای من پیش اومد همین حرفا به کسی که پسر درک میکرد و منم بهش می گفتم وقتی که دارم این ماجرا که واسش تعریف کردم باهاش تعریف کردم خیلی تعجب کرده بود گفت همون جان خوب نشد ازدواج که تو ساراخانم انجام دادید شیشه نتیجه می کند گفتم یعنی چی ازدواج کنید خوشبخت بودن خوشبخت نبودی که پدر همسر شما داشت که نسبت به شما داشتم میگفتم خوشبخت بشین به واقعیت تبدیل شد گفت من پسرم چه واقعیتی ولی نمیدونم چرا همچین حسی داریم روی دختران خیلی حساسه نسبت به سرامیک خیلی حساس داریم پسر گاو می کنم �ی من تمام تلاشم را می‌کنم که دخترتون خوشبخت کنم این حرف زد یه دلگرمی خواستی بهش گفتم زمان معلوم میکنه که گفتی شما قبول کنیم گفتم پسر چرا قبول نکنم هم بهونه ای ندارم که بهونه منطقی که قبول می کنم دوستان عزیز داستان جالب بود و همین طور هم شد زندگی خیلی خوبی داشتم ولی متاسفانه بعد از چند سال همسر دخترم که بهت بگم در یک سانحه تصادف است چون رفته به سوخت کاری کنیم که معمولا نباشه ساده بودن باعث شد که منفجر میشم وقتی که سوختم و خاکستر شدم اونم زنده زنده تو واسش سوخت و مجالی فراهم بهش دست ندادم اونم یه پسر کوچیک داره به اسم طرح متاسفانه بدون پدر قرار بزرگ میشه پدربزرگ شرمنده شدم که داخل داستان ولگردی داستان دیگه شما رو به خدا میسپارم این داستان قرار بود درباره خانم بده میشه ولی متاسفانه ورق برگشت کلان عوض شد مثل تو پیداست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *