داستان دختر خالم ام

سلام عزیزم من محمدرضا حسن قدم ۱۸۱ سانتی متر هستش و ۷۳ کیلو گرم

و بسته میشه میرم باشگاه تناسب اندام خیلی خوبی دارم داستانی که می خوام براتون بگم و باهاتون در میان بگذارم و به اشتراک بزارم در مورد در خانه هست دختر خواهرم اسمش آناهیتا هستش تو خونه و فامیل ما نمیگیم آناهیتا بهشتی ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد وقتی هستش که منو با هم رفتیم بیرون باباش خونه نبود تا خریداره بیرون از خونه انجام بده من هم خیلی تلاش کردم خیلی بهتر از قبل بشه ولی میاد اما مثل کار و پریودی رابطه خوبی نداشتیم و همیشه دنبال تخریب بوده پیشرفت رابطه خانواده ها هم عامل تاثیر گذار شاد و رابطشون روز به روز بدتر و بدتر شد وقتی که ما خوب شد خانواده آل هاشم خوب فهمیدند دوتا بچه با کارهای بچه هاشون باعث شده بود تا تعداد خانواده قرار بگیره سربندی �زی نداشتیم فکر می‌کنید دوتا بچه باشه همین دوتا بچه میشه با مشکل داشته باشد دنبال کوچکترین بهانه بودند که با هم دعوا کنم ولی وقتی بزرگ میشم نبودم بله دو سال از من کوچیکتره هم دیگه رو خیلی دوست داشتی طرف دیگه خیلی دیگه خیلی رابطه عجیب دوستان وقتی که رفتی بیرون خریده اینه دیگه مثل قبل نمی کنه با ادب صحبت کردن فهمیدن فکر میکردم میخواد باهام ازدواج کنه خودم نیاوردم گفتم باشه همین امر هم باعث شد که منم طه مثل خودمون باشه همیشه با ما احترام با او صحبت می‌کردم و مقدار رسمی‌تر خوب دوستان عزیز بعد از این ماجرا رابطه ما خیلی نزدیک تر و بهتر می شد که من اون تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم لاغر شدن با خانواده خود صحبت کنم من هم با خانواده خودم در کمال باوری دوتا خانواده قبول کردم فقط یکی از داداشای خالم همیشه پسر خالم قبول نمی‌کرد و تغییر نکرده به این رفتارش که الان می‌بینید خوبه یه ماسک بعد از ازدواج چهره به چهره واقعی صبر داشته باش خلاصه کل خانواده مایکل خانواده بال جلب رضایت می‌دهند ولی بالاخره تاسیس شده و الان خداییش خیلی خوشبخت زندگی خیلی خوبی داری اگه مشکلی پیش میاد به خانواده منتقل نمی‌کنیم و با هم من و همسرم با هم و با کمک هم این مشکل را حل می‌کند دوستان عزیزی که داخل داستان به همراهی کردید های داستانی شما را به خدا میسپارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *