زن دایی

سلام به شما من تهران هستم و ۲۸ سالمه قدم ۱۷۰ و وزنم ۷۶ میگیرم هستش

اگر می خوام براتون تعریف کنم در مورد برخی از دستش که رفته بودم خونه زن دایی اینا می خواستم عاشقت کنم چون که شغلش آزاده و اینکه توی چه سرخی من فعالیت می کند بهترین گزینه برای مشورت با من واسه زنگ زدن به دایی بعد از این دایی گفت من چراغ خونه نیستم تو برو خونه من دو سه روز دیگه میاد که یه کاره کاری دارم انجام میدم بعد میام خلاصه منم گوش کردم بلیط گرفتم و صبح زود حرکت کردم از سمت خونه رفتم سمت اصفهان خونه هندوستان مرسی که تا الان من میکردی ولی قبل از هر چیز باید اینو بگم اتفاقاتی اینجا را اتفاقاتی که اونجا اتفاق افتاد را هیچ موقع یادم نمیره تنها چیزی که دیدم و شنیدم با چشم میشه بدون حتی یک ذره ابلاغ و یار برعکس خوب دوست دارم بعد از اون زنگ زدم به زندایی باهاش صحبت کردم اونم خیلی خوشحال شد و گفت باشه پسرم بیا اینجا اتفاقات دختر دایی اینجا سیر مشکل داره تو درس ریاضی کمکش کنی عالی میشه آخر ریاضی خیلی بده از بچه خیلی خنگ بود و ریاضی خوب تو مغزش نمیره بهش گفتم باشه زن دایی � موقع رسیدم اونجا هم باهاش کار می کنم که گفت دستت درد نکنه که ما می‌خواستیم براش معلم خصوصی بگیره اگه تو کارت درست بود و باعث بشید در سال خوب و بهتر بفهمه از معلم خصوصی هم به بیشتر پول بودم گفتم این چه حرفیه تازه اگه بخوام یه چیز دیگه می خوام هرچی تو بخوای پسرم انجام بده بعد مورد خودم حالا که پول میخوای یه چیز دیگه میخوای خودم واست جون می کنم اگر در توانم بود خلاصه منم رفتم تو نخ کار دست دادم وقتی به آنجا استراحت کردم باید بیدار شدم و رفتم پیش دختر دایی بهش یاد دادم خلاصه رفت پیش گفتم چه مباحثی از کتاب دی اف اچ منم مجبور شدم از پای باهاش کار دارم از دوران دبیرستان گفتار بازم اون چیز های زیادی از ریاضی دبیرستان حالیش نبود بعد رفتم سراغ راهنمایی مدرسه راهنمایی نسونی ولد بود آخر تصمیم گرفتم برم دوباره ۲ دبستان ازش بپرسم به خدا شد نیاز به خوندن دبستان نبود و کردیم از مباحث ریاضی در دوران راهنمایی با اشکال کردم اونا رو بهش یاد دادم قدرت می رسد دبیرستانم بیشتر مسائلی که مربوط به دانشگاه و روش کار می کردم و خدا را شکر که از لحاظ روش های ریاضی دختر دایی خیلی بهتر به ترک کردند و زنم هم سر یک ساعت و نیم ساعت آسمون غذا خوردن ای که مغزمون کار کنیم و بهتر بتونید درسا رو بخون خود ساعتی اگه تا آخر داستان برنامه کردی خیلی خوشحالم فقط آخر داستان که چی شد که من پشیمون شدم از رفتن به خونه زندگی از اینکه امتحان دو تا دختر دایی باید بالاترین نمرات اون مدرسه شون یا بهتر بگم دانشگاه شد زندایی جایی که ازت تشکر کنه و گفت تلاش دختر درس دادن همه بدن تا اینو گفت اواخر خندیدم گفتم زن دایی حالا که دایی نیست می خوام بیام یه چیزی بهت بگم گفتم خواهشاً گوه نخور اگه دوباره ببینم از من کمک خواستی گوه خوردی کمکت کنم دیگه من به تو کاری با تو کاری ندارم تازه برنامه دارن می خوام عمل کنم گفت غلط کردی پسری بیشعور گفتم رضا نجار کیه یا بهتر بگم عباس عباس تو شیرینی پزی � بیشتر نیست تو اینا رو از کجا می‌شناسی گفتم واسه من یه لحظه بود هک کردن واتساپ تلگرامت همه ایکس را فهمیدم خلاصه باشد که فردایی گفت تو رو خدا بهم نگاه میکنه گفتم هرکاری کنی گفتم دوباره اگه مشکلی پیش اومد من زنگ نزن من دیگه خسته شدم از آدمهای بی چشم و رویی کمک می کنم جای تشکر آقا تشکر من خواستیم لطفاً تخریب و مرسی ازت خلاصه خیلی شرمنده شد تا الان ک****** دایی ارتباط برقرار کردن بام ولی من دیگه روش نمیدم دیگه طاقت ندارم شما را به خدا میسپارم به خدا نگهدارش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *