داستان خواهرم وقتی شوهرش زندان بود

سلام بچه ها من من رضا هستم

و میز عسلی بعد از ۱۸۰ سانتی متر میشود مشکی �دام خوب داشته باشم همیشه به کلام میرسم از اینجا شروع شد که همیشه تو خونه نشسته بودم و داشتم پلی‌استیشن بازی میکردم که یهو دیدم خواهرم البته که با خوشحالی به طرف ما میریم پیش خونه آبجی گفتم جدی قرار بگیریم با ما صحبت کردیم به خودمان با گفتن گفتم چه عالی خراسان بازی کردم و رفتم پیش مامان باباهاشون پرسیدم تونم حرف کردم نمیدونم چیکار کنم از خوشحالی خیلی خوشحال شدم و رفتم آماده کردم قرار است فردا حرکت کنیم به سمت خانه آلرژی یا خواهرم حالا تو رفتی من اینجا خیلی باحال بود دوستم باورتون نمیشه نرم کردن یه خونه جدید خونه بزرگتر لذت وارد اینجا از آنجایی که شوهر خواهرم آدم پولداری زندگی هیچ گونه خسارتی بخواهید نمی ده و خدایش خیلی دست و همچنین جای اینستا منم تصمیم گرفتم برم شایدم یکی از عادت های بد یا خوب خوبم تا دچار هستند که فلانی نخورم اون روز احساس می کنم روز من نبوده مرسی دوستان عزیز از اینکه تا آخرین داستان من هم کردیم واقعا داستان جالبی بود همیشه سعی کنید به خواهرتون محبت کنید قبل از اینکه خارج از گل بیرون از خونه به اون مراقبت کنم نظرشون نسبت به اون آدم های گرگ صفت خوب باشه دوستان عزیزی که داخل داستان راستان داستان زندگی شما رو به خدا میسپارم فی امان الله بدرود

واقعا داستان خوب و پند اموزی بود به این نتیجهی می رسیم که همیشه باید از خانواده محافظت کنیم و تو سختی ها کمکشون کنیم چن وقتی خود ما هم تو همچین شرایطی قرار بگیریم.

اون خانواده هستش که از ما محافظت می کنه و تو سختی ها میشه سنگ صبور لطفا قدر خانوادهاتون رو بدونین و همیشه تو سختی ها کمکشون کنیم تا یه داستان آموزنده دیه بدرود عزیزان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *