داستان دختر عمه نازنین توی قطار

سلام به شما دوستان عزیز من رضا هستم و ۲۵ سالمه

ماجرایی می خوام براتون تعریف کنم وقتی هستش که رفته بودیم دایموند بله عروسی دایی مهدی اول از خانواده خودم بگم خانواده ۴ نفره با خواهر کوچیکم ترانه اون هم چهار سال از من کوچکتر ۲۱ ساله ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم از آنجا شروع شد که بعد از عروسی تصمیم گرفتیم که اگر میخونه از آنجایی که اینها هم با من می خواستم برگردم متاسفانه این جا نشد تا آخر تصمیم بر این شد من و دختر عمه نازنین با هم با قطار می آید و آن هم با ماشین شخصی وای بچه ها باورتون میشه دختر عمه نازنین یکی از کراش های دوران بچگی من بود من همیشه بچه بودم با خودم میگفتم من اگر بزرگ بشم قطعاً نازنین ازدواج شکلی بچه با هم تا آخر عمر زندگی می کنیم خلاصه با این ایده و فکر من بزرگ شده بودم ولی وقتی که بزرگتر شدم حس قدیم نداشتند چرا عاشق به هم الان یه حس هایی دارم به شوری دیگه مثل قبل آنچنان هست بچه گانه ندارم نمیدونم شاید به خاطر اینکه صحن بزرگ شده و شاید به خاطر اینکه یکم پخته تر از قبل شدم شاید هم نازنین یک کار کرده بود من نسبت به اون سرت شدم خلاصه مامان بابا امین سوار ماشین شدن ما هم بلیط قطار گرفتیم و با هم حرکت کردیم سمت خدا � بچه ها باورت نمیشه ساعت‌ها به سختی می گذرد خیلی استرس داشتم دستام داشت میلرزید دستام سرد شده بود خشکم زده که نازنینی گفت پوزخندی زد و گفت چرا شکر کشیدی اتفاق افتاده چیز ترسناکی که دیدی یا خبر ناراحت کننده هست که من نمی دونم اول نشنیدم بعد دوباره حرفش را که گفتم چی بهداشت حواسمون فکرم درگیر یه چیز دیگه بهم گفتی کل درگیر چی بودی گفتم بهت بگم شاید ناراحت بشی که گفتم بابا چرا ناراحتی هر چی باشه بالاخره دوتا جوون روشنفکری مشکلی نیست هر حرفی فکر بالاخره فکر کردم که گناه نیست حالا این حرف که ممکنه باشه که بهش گفتم خواب دیدم که مرده ام بی نهایت افسرده ام گاو چگونه گاز بگیری بیشعور تو چیزیت بشه من چی کار کنم گفتم چرا دلت به حال هم نمیسوزه گفت نه دلم به حال خودم میسوزه اگه اتفاقی واست بیفته میگن حتماً من یه بلایی سرت آوردم خلاصه با هم کلی خندیدیم و همدیگر را تا آخر داستان من گوش دادن یه داستان دیگه که در مورد قطار باشه شما را به خدا میسپارم بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *