خواهر و برادر

سلام به شما عزیزان من آیدا هستم و ۲۴ سالمه

و تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و الان دیگه کلاً تو خونم تا در آینده چه شغلی پیدا کنم اول از خودم بگم آیدا هستم و ۲۴ سالمه و قدم ۱۶۵ سانتی متر هستش و ۵۵ کیلوگرم هستند رنگ پوستم هم گندمی هستش و روبه سفید ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد وقتی هستش که بابا و مامانم تصمیم گرفتم برند شما پیش خالم اینا قرار بود دو هفته اونجا بمونم چون مامانم به تازگی بازنشسته شده بود اونم معلم هستش و اولین سفر بعد از بازنشستگی تصمیم گرفت یه استراحتی داشته باشد تا حسابی خستگی این ۳۰ سالی که زحمت کشیده بود توی آموزش و پرورش را از تنش بدر کنه کلا ما ۴ نفریم یک خانواده چهار نفره من بابا مامان و داداشم که از دو سال کوچیکتره داداشم خیلی شروشیطون طوری که یه کاری میکنه واقعاً با اورتون نمیشه جلوی مامان بابا حالا فکرشو بکنید اگه مامان بابا نباشند چیکار کنم خوب ماجرایی که می خوام تعریف کنم در مورد این چند هفته هستش که منو داداشم تو خونه تنها بودیم خلاصه مامان بابا �ل دقیقه خودش را آماده کردند و به من گفتند مواظبت داداش باز نذار زیاد بره بیرون دار به رفیق بازی دیگه دستت من امانت بود مامان بابا به داداشم وحید همه می‌گفتند نزار خواهرت آیدا تنها بیرون جایی بره مراقبش باش تو دیگه الان مرده خوبه من نمیدونستم الان مامان از من خواست که مراقب داداشم باشم یا از داداشم خواست که مراقبت من باشی خلاصه مونده بودم و روز اول هم این طوری که گذشت اتفاق خاصی نیفتاد و اما روز دوم روزی که اتفاقا شروع شون از این روز به بعد خلاصه شب که غذا درست کردم دادم داداشم خودم خورد موقع خواب تعجب کردم احساس کردم یه صدایی از بالا سرم میاد فهمیدم که پشت سرم نه شک نداشتم داداشم ولی ده ولی نمیدونستم چیکار میخواد بکنه خیلی ترسیدم و تا خودم را برای بدترین آماده کرده بودند با خودم گفتم رو برگردونم یا خودمو بزنم به خواب فکر بودم که تصمیم گرفتم سرم رو برگردونم وای بچه ها باورتون نمیشه از داداشم دیگه انتظار نداشتم لحظه ای که من سرمو برگردوندم شوکه شده بودم ما تو مربوط نگاه میکردم ولی داداشم پررو تر از این حرفا بود گفت می خوام بخورمت کسی نیست فکر کنید بچه ها وقتی که خوابی داداشی تون بیاد بالا سرتون یه روسری بندازه رو سرش رو صورتش و طوری گارد گیره کهطوری کار گرفته بود او می خواست منو تا هم سرحد مرگ میترسونه موقعی که سرمو برگردوندم یه جیغ بلندی کشید من که هنگ کرده بودم چرا میخواد منو بترسونه که دیدم داره فیلم میگیره و گفت ببخشید دیگه چالش گفت مدرن به پدر هر که این چالش را اختراع کرده آسایش نداشته برام خجالت نمیکشه اینکه چالش ایه ترسیدن آدم شد چالجر خدای نکرده که قلبش اسیدپاشی میره تو جواب میدی اول جواب سربالا را میداد و بعد کم کم تعداد داداشمو توجیه کردم و اونم بالاخره به اشتباهش پی برد و داستان جاری بود که شما را به خدا میسپارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *