داستان عمه زلیخا جلوی چشم پسرش

سلام به تک تک عزیزان دوستانی که حتی موقع نفس کشیدن به فکرتونم و اونا هم هیچ وقت کم نذاشتم باز هم اومدم با یه داستان

این داستان �تور خودتون میدونید جدید به سبک کاری خیلی خاص روی آوردم داستان‌درمورد وقتی هستش که رفته بودم خونه عمه بعد خونه عمه ام حمیرا هم سن خودم دو سال ازم بزرگتره ازدواج کرده با شوهرش فری برد وقتی ما بچه بودیم کارهای خوب چه کارهای شیطونی با هم شریک بودیم و حتی توی دزدی ها هم وقتی که میرفتیم دزدی قناری ما با هم تقسیم می کردیم خلاصه هم بازی هم بودیم بچه که هر شیطان باهم انجام داد این رابطه ما خیلی خیلی نزدیک تو هر چیزی که در موردش فکر نکنیم با هم ابراز نظر کردیم و میکنیم خلاصه یادمه موقع تصمیم گرفتم واسه تابستون بعد از تموم شدن امتحانات پایان ترم به حال و هوای عوض کنم آخه خیلی خسته بودم فقط یه بار رفته بودم سفر اونم واسه دو سه روز من یه سفر کاری می حال ندارم ولی تصمیم گرفتم یه دو سه هفته برم خونه عمه شوهرم شغل شم تو یه عکس از خدا کارهای مربوط به خود را انجام بده خریدار انجام بده واسه من تصمیم گرفتم کارای خونه رو خودم انجام میدادم از خدا شما رو هر روز زنگ می زدم تشکر می کرد گفت اگه نبینی چیکار میکردم خلاصه دوستان خیلی خوش گذشت ولی باز هم از سفرهای کاری اش برگشت اونجا بود که من نفس راحتی کشیدم گفتم خدایا شکرت خدایا شکر اسلامی ازدواج نکردم و خدا را شکر که فریبرز اومد هر روز کارای خونه رو انجام بدم هر روز برم بیرون تازه فهمیدم دنیای مطهری سرشار از زحمت خودش هم داره ولی یه سری کارها هم باید بکنیم طول روز بره کارهایی که مامان بابا برات می کنم اونجا میشی مامان بابا خودت و خیلی سخته دوستان خودم نیست و اگر این داستان خوشتون اومد لطفاً نظرات بگین به دوست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *