داستان منو برادرم وقتی خونه خالی بود

سعیده هستم ۲۰ سالمه ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد من و داداش هستش

چون اسمش علی هستش و ۱۸ سالشه و علی رابطمون خیلی با هم هست که از بچگی یار غار هم بودیم اینکه میگن یارو باره هم بودیم به معنای واقعی کلمه همیشه واسه هر کدوم از ما اتفاق می افتاد اون دیگه هامیه اون بود تا همیشه تو هرکاری با هم شریک کنیم چه کار بد بچه کار خوب خلاصه نگم برات در مورد هرچی هم با هم صحبت می کنیم هر چی که به ذهنم میرسه �ی بعد از چه مدت احساس کردم نگاه‌های عجیبی داره داداش کنده چیکار کنم نمیدونستم خودمم از این خیلی کنجکاو بودم علت نگاه های عجیب داداشم چیه چند بار خواستم بهت بگم داداش علی اتفاق افتاده من کاری کردم ولی بعد از فکر کردن در این مورد با خودم گفتم ولش کن شده آدم باید بفهمم و همینطور هم شد یه مدت که گذشت رفتم پیشش گفتم داداش علی اتفاق افتاد احساس کننده مدت باهام سرد شدی را بهتر از قبل نیست �بته بهش نگفتم نگاه‌های عجیب هم داری که تا ناراحت نشه گفت داداش یه چیزی می خوام بهت بگم که تجربه جدید امیدوارم که هر کس یه فانتزی داره فانتزی من اینه گفتم فانتزی چیه داداش اگه بهت بگم شاید ناراحت بشی گفتم داداش هرچی باشه ناراحت نمیشه قول مردونه میدم ۹۹% تو خودم برات انجام میدم حالا هرچی که باشه یه درصد می‌گذاریم که شاید بگی خودتو بکش خندید و گفتن داداش این حرفا چیه بهت میگم بشین اینجا نشستم پیشش دستمو گرفت داداش می خوام کاری که بهت میگم انجام بدید اگه ناراحت شدید مخالفت کردی فرض کن من چیزی گفتم و نه تو چیزی شنیدی گفتم باشه باشه هرچی تو بگی به گفته داداشی فران کارکن بچه ها کرد انتظار نداشتم همه چیز دیگه داداشم بهم گفت �نتزی من اینه که روز تولدش یک کیک سه طبقه واسش بخرم و بچه‌ها صداقت چقدر گرون واسه ما که وضعیت مالی چندان خوبی نداشتیم واقعاً دنیای عجیبی دوستان من هر کاری کردم که ستاره ها رو خودمون واسش تو خونه درست کردیم با کمک پابجی و منم مرسی دوستان عزیزی که تا قبل از آن غلبه کرده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *