داستان دختر همسایه توی خونمون

خوب دوستان عزیز من نادر هستم داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دختر همسایمون هستش

و بچه‌ها از کمالات و جمال آتش نگم براتون دل هر مردی رو میبره به خاطر زیباییش بلکه به خاطر سیرتش صورتش از اخلاق رفتار دختر خیلی نجیب بود با حیا با عفت با حجاب طوری بود که هر مردی دوست داشت همسر باشه ولی از آنجایی که اونم کیسه خیلی مناسب بود خواستگاراش بشه دست یادبود بالای صد تا خواستگار داشته ولی نمیدونم قسمت نبوده چی شده که نتونسته هیچ کدوم از اینا رو قبول کنه تا اینکه پای من به زندگی اون باز شد رابطه ما روز به روز نزدیک تر می شد اول من پیشنهاد ازدواج بهش ندارم با خودم گفتم اول باید خودم را بشناسه و الکی پیشنهاد بدم و اون مرد کنه و سر همین رد کردن دیگه من نتونستم ادامه بدم خلاصه یه مدتی احساس کردم خیلی خوب میشناسه که بهش گفتم عزیزم اگه میخوای آینده مون رو باهم بسازیم کی بده می خوام بیام خواستگاری گفت خیلی خوشحال شدم من اتفاقاً منتظر بودم همین حرف بزنی ولی باید با هماهنگی من باشه که گفتم که تو را دیدم گفتش قبل از اینکه بیاد خواستگاری نکات هست بهت بگم اون رعایت کن خانواده من خیلی خودم خیلی سرد خودشون باران میبینن البته حق دارم باید نگران دختر یکی یه دونه شون باشند خلاصه منم تصمیم گرفتم برم خواستگاری شد ولی متاسفانه مادر طرف راضی نبود نظری نداشت گفته بود هرچی خانواده و دخترم بگه متاسفانه کسی که میخام خواستم باهاش ازدواج کنم خانواده واسش تصمیم گرفتم در صورتی که ازدواجی که زورکی باشه اصلاً ازدواج خواهر دینی که شما نگاه کنید و رضایت طرفین شرط ازدواج زورکی آینده ای نداره خیلی از دوستان دیدم خانواده واسشون تصمیم گرفتم همون ازدواج بعد از چند ماه به طلاق کشیده شده واقعا نمیدونم دوستان چیکار کنم یه داستان دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *