داستان زن همکارم وقتی همکارم خونه نبود

خوب دوستان ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد زن همکارم هستش

که یه زمانی قرار بود با هم ازدواج کنیم ولی از اونجایی که خانواده ما وضعیت مالی خوبی نداشتن خانواده اونا به شدت مخالفت کردم گرچه هم من هم اون راضی بودیم ولی خانواده اونا یا خانواده به شدت خودبین یه جورایی میشه گفت نژاد پرست و اعتقاد شدید به فاصله طبقاتی داشتم فاصله طبقاتی و به پول میدن و به رگ و ریشه ما مونده بودیم چه کار کنیم هر چی تلاش کردیم نتونستیم خانواده را راضی کنیم حتی چند بار نامزدم میخواست خودکشی کنه ولی متاسفانه باز هم اونا پاشونو توی یک کفش کرده بودند که دختری ما را از راه به در کرد و حتی داداش داداش چند بار منو تهدید کردند از این خانواده فقط پدرشون بود که با من مشکلی نداشت و از من خوشش میومد میگفت پسرم درسته میگن مهم نیست عشقه و یا برعکس درست میگن که ولی اینطور نیست در حدی باشه که زندگی چرخه زوجی که تا حالا با هم ازدواج کرد مرا �رخونه و با هم بتونم از پس مشکلات زندگی بر می‌آید و خداروشکر شغل من طوری بود که حداقل اندازه یک کارمند ساده در آمد داشتم ولی من تا اونا چون نمی رفت و من هر چی گفتم من هم باور نمی کردند یه روز مثل همیشه که ناراحت بودم بغض کرده بودم و داشتم اشک می ریختم زیر پتو یواشکی یاهو زنگ زد نامزدم زنگ زد گفت قرار منو یکی دیگه بدم لطفاً اگه هرکار می کنی همین الان بکن من راضی به ازدواج نیستم خلاصه هر کاری کردم نشد بعد که فهمیدم آقا داماد که شوکه شدم بودم بله آقا داماد یکی از بهترین دوستام بود حالا چطور رفته بود اونجا خواستگاری ماجرای عشق منو نامزد اون میدونست بعد از چند بار با هم رفتیم دم در خونشون که رضایت بگیرم از خانواده این طوری بود که اونم آشنا شده بود باشم ولی در کمال نامردی خیانت بزرگی کرده بودم بعد که فهمیدم � چرا اونا بیشتر پافشاری می‌کردند که من و داماد خودشون کنن واسه اینکه بهترین دوستم بهم خیانت کرد و رفت نامزدمو گرفت واقعاً عشق ناکامی بود مرسی عزیزان اگه از این سری از داستان خوشتون من حتما کامنت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *