داستان خواهر زنم در نبود زنم

: سلام به تک تک شما عزیزان همیشه در صحنه

می خوام براتون تعریف کنم زمانی بود که رفته بودم خونه خواهر زنم اول از خودم بگم من حسین هستم و ۳۳ سالمه دو سالی میشه با همسرم پروانه ازدواج کردم �تی که از شرکت‌های بیمه کار می کنم اون هم داروخانه کار میکنه همیشه � هر سال نزدیک و بندهای عید بود برخلاف سال‌های قبل با خونه میموندیم این سری تصمیم گرفتیم بریم مهمونی بقیه تا اینکه بالاخره ما هم دل داشتیم و هم دوست داریم بریم مهمونی کجا بریم این عید تصمیم گرفتیم بریم خونه خواهر زنم خونه اونا تبریز هستش البته اینو هم بگم خونه ما شمال هستیم

�ال هستش خون‌هایی که شما هستند اصولاً این خانواده ها به ندرت میتونن برن موقعی در جایی که خودتون میدونید کافی هرکسی فامیل داشته باشد که خون شما را بشه دیگه موقع و کوچکترین مناسبتی میان خونت شما دلداریم دوستان تصمیم گرفتیم بریم تبریز باربند صفرابسته حرکت کردیم

و تبریز همسر هم گفت که خواهرش زنگ میزنه حال و احوال شمیران ولی بهش نمیگه داری میای باز هم این کارو کردی واسه اینکه سوپرایز کنیم خواهرزنمو بشن گفتیم تا اینکه رسیدیم به در خونه شون زنگ زدم گفتم سلام خواهرزاده عزیزم کجایی شما که گفت خودت میبینی دیگه حسین جان همیشه خونه مگه ما جای داریم بریم با خودم گفتم آره جون اول حتما اول بود که سال قبل از سال های قبل از عید میومد خونمون خلاصه بعد هم حرکت کردیم رفتیم سمت خونشون زنگ در آیفون ساده رفتیم بالا بالا سلام و احوالپرسی کردیم و هم با تعجب مونده بودم که ما اینجا چی کار می کنیم که بهش گفتی عزیزم کردی البته خانم بهش گفتم عزیزم فکر کردی خواهر گلم قرار نیست که همیشه بقیه بیاد خونه ما الان نوبت ماست بریم خونه بقیه �ید گاز آره واقعا حق داری واسه اونجا بودیم شوهر خواهر زنم همونجا بود که می‌شد باجناقم و همه و همه خلاصه چند روزی اونجا بودیم واقعا لذت بخش جای دیدنی و مناطق تفریحی خیلی خوبی داره شما هم جایی سفر کرد هیچ وقت خیلی شمال شما اصلا بدرد نمیخوره بچه های دیگه خونه هایی مانند مرسی اه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *