داستان با بچهای هم کلاسیمون دوران راهنمایی

مرتضی مرتضی هستم و ۲۵ سالمه

ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد ۱۰ سال قبل هستش یعنی سال ۸۹ در واقع دوران راهنمایی ما بود یعنی دوران شیطنت ما دوران جاهلیت از اون موقع هم بگم رفته بودم یه مدرسه راهنمایی جدید یعنی با دوستان به خاطر یکی از دوستان رفتم اونجا هم به خاطر اون دوستم هم به خاطر اینکه سطح مدرسه از بقیه مدارس شهرمون بالاتر باشد یعنی دست کمی از مدارس نمونه دولتی نداشت خلاصه واقعا سخته که بالاخره وقتی یادم میره یه مدرسه این تهدید یا حتی به عنوان یک شغل میره یه مکان جدید اولش سخته هیچ دوست و رفیق آشنایی ندارم ولی بعد از یه مدت اینجا مثل خونت میشه و اگه نباشی اینجا واقعا دلت برای اینجا تنگ میشه یکی از بچه های همکلاسی مون همیشه احساس میکردم من هرجا میرم اونم برای من نگاه عجیبی و زیر چشم به هم داره منم زیاد توجه نکردم تا اینکه کم کم دیدم این نگاهها اینکه سرطان شناسی نیست خلاصه وقتی که دیدم که حرکاتش عادی نیست با خودم گفتم برم تو کارش ببینم جریان چیه کم کم خودمو به بهونه های باهاش دوست کردم با خودم گفتم ولی من میفهمم هدف از این کارا چیه که بعد دیدم اونم از خودش و بعد از تقریبا یه هفته رابطه ما خیلی به هم نزدیک تر شد همیشه زنگ تفریح با هم میرفتیم بیرون تو حیاط با من اختلاف داشت بله یعنی دومین اثر بود ولی بعداً با یکی از بچه ها که بغل من نشسته بود صندلی خودش عوض کرد دقیقاً نشسته بود کنار من و بیشتر از قبل به هم نزدیک بودیم ماه گذشته بهتر از تو سینه بهم گفت داداش میخونم اون باهم درس بخونیم آخه فردا قرار امتحان ریاضی البته من از خدام بود که درس ریاضی ضعیف بود و همیشه می نالیدم ناراحت بودم چرا اینقدر ضعیف ه که قبول کرده و منم رفتم خونش وای بچه ها باورتون نمیشه وقتی که رفتم اونجا خونشون یا خونه واقعا بزرگ ویلایی داشتن یه خونه ای چند طبقه چند طبقه دوبلکس خلاصه رفتیم اونجا با هم درس خوندیم موقع غذا خوردن بهترین غذاها و میان وعده های خوشمزه که تو عمرم شاید نخورده بودم که خوردم حداقل به خاطر غذا می رفتم اونجا خیلی خوش گذشت تا اینکه فهمیدم هدف رفیق من چیه ازش خیلی ناراحت شدم نمیدونم چیکار کنم واقعا شوکه شده بودم از دوستم انتظار نداشتم البته باید می داشتم که کلا دلیل دوستیم با آن هم این بود که بفهمم سیر سر اون چه خبره و چه حالی داره بله فهمیدم اون دنبال چیه اون دنبال این دنبال این بود که از من صفر استفاده کنمچون تقریباً همه درس آن جزوه ریاضی عالی بود و نمی‌خواست هدفش این بود با من دوست بشه تو امتحانات به تقلب برسونم خلاصه همین کارم شد بهش تقلب رسوندم و یکی از امتحانا لو رفتم و من اخراج شدم داستان گفتم واسه اون دسته از دوستانی که کور رفیق و داداش داداش یا نخورم سرهمی رفیق بازی هاتون میخورین هیچ موقع امتحانات به کسی تقلب نرسونید همین که تمرکز خودتون خراب میشه همین که با این کار حق برخی هم خورده میشه مرسی صنعتی که تا آخر داستان داستان دیگه شما رو خدا بهت داد

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *