داستان منو مامانم وقتی بابا خونه نبود

سلام و درود خدمت یکایک شما دوستان و همراهان همیشگی ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دو هفته قبل هستش

به دو هفته قبل میشه گفت توقف سفته قبل که واقعاً روز عجیبی بود
یه روز مثل همیشه که اومده بودم خونه
دیدم تو خونه کسی نیست تک تک اتاقا رو گشتم
از هیات بگیرد تا شب کنار پذیرایی و حال هیچ کس نبود فقط اتاوینه و اتاق خواب مامان و بابا یه صداهایی از اینجا نیومده بودم صدای چیه صدای آه و ناله هستش ولی ی های عجیب و غریب بود خلاصه تصمیم گرفتم برم دم در اتاق رو باز کنم وای باورم نمیشد دیدم مامانم سریع خودشو جمع و جور کرد نفسم آن بود چی بگم من هم خودم برای بدترین آماده کردیم امیدوارم جریان که رفتم پیش مامان مامان گفتم این چیه پشت سرت قائم کردی چی بود الان
گفت قول بده به بابات و داداشا دنگی یه راز بین من و تو و من هم گرایشات خاصی دارم گفتم مامان قرائت شات یعنی چی یعنی چه قرائت شده خاصی دارید که میترسی کسی نفهمد با مامان و بابا که خیلی به هم نزدیک من چی بگم گفت عزیزم بهت میگم ولی ناراحت نشی امیدوارم مثل خودم روشنفکر باشی مونده بودم چی بگم بازم ولی گفتم باشه من گفت قول بده ها گفت قول میدم گفت برو بیرون با خودم فکر کنم ۵ دقیقه ببینم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه رفتم تو اتاق حال تلویزیون رو روشن کردم داشتم برنامه می‌دیدم که دیدم مامانم بعد از ۵ دقیقه گفت عزیزم بیا تو
دخترم گفت دخترم چشماتو ببند تا اینو گفت مامانم منم چشمامو بستم بعد که چشمان بسته مادرم گفت عزیزم چشمات هواش بازکن وسیله ای که دستم بودم رو نشونت بدم فوق بچه‌ها باورتون میشه وقتی که اون وسیله رو نشونم داد پشمام ریخته بود از مامانم انتظار همچین کاری نداشتیم نداشتم مونده

بودم به بابا مامان بگم یا نه خلاصه بعد از این حرکت که انجام داد من هم ما تو مربوط به بودم چیکار کنم که گفتم مامان مرسی از اینکه به فکرمی واقعا ممنون ولی تو شماره کفش منو از کجا می شناختی که این کفش‌ها خریدی خلاصه خیلی خوشحال شدم و گفتم مامانم گفت از روی کفش های قبل خریدم و با همون سایزی که بودن خودم گفتم وای من عجب احمق هستم این فهمیدم از روی سازی کفش نمیشه فهمید حواسم نبود به این چیزا خلاصه احساس
خلاصه احساس کردم خیلی خیلی راحت همان به هم نزدیک تر می شود چون همیشه با هم دعوا کردن کوچکترین چیزی باید به فکر نمی کردم مامانم برای تبریک تولد من همچین چیزی خریده باشه ولی کفش لوکس و شیک هم تو حالت اسپرتی حالا که خیلی خوشحال بودم و مامانم و خیلی دوست داشتم از قبل هم بیشتر دیگه دوستش دارم ممنونم دوستان جدیدی که شما هم مامانتون خدمت کنیم کمکشون کنید خوشحال شوند و با کوچکترین بهانه هایی که قدرشو ندونی فردا اگه اونا نباشم دیگه پشیمونی سودی نداره چون اونا تا موقعی که هستم باید قدرشونو بدونیم که والدین ما هستند باز هم ممنون از اینکه خاطر رو تا آخر گوش دادیم تا یه داستان یه خاطره دیگه خدا یارو نگهدارتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *