داستان بی غیرتی

دوستان عزیز من میلاد هستم و ۲۱ سال ماجرایی که می خوام تعریف کنم در مورد خواهرم بهترین دوستم امیر هستش

بله ما از بچگی با هم همسایه بودیم و رابطه خیلی نزدیکی داریم امیر هم با خواهرم مثل دوتا داداش هستم و رابطه‌شان خیلی نزدیک تا اینکه بعد هم رابطه اونا را فهمیدم و یک روز که از سری کار آمده بودم خونه رفتم خونه دیدم خواهرم اونجا نیست رفتم هرچی زنگ زدم به خواب دیدم جواب نمیده بعدش هم زنگ زدم به همه دوستان دیدم اونم جواب نمیدی خیلی خیلی شک و شبهه داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم و شرکت کردم رفتم پارک محله مون چونکه اینکه هر دختر و پسری که میخوان باهم قرار بزار بزار بمیرم پارک محلمون یا اینکه کافه محل خلاصه من تصمیم گرفتم برم پاک دیدم خواهرم نشسته با اون پسر امیر یعنی بهترین دوستم منم خیلی خیلی ناراحت شده بودم و کلی استفاده شده بودم تصمیم گرفتم برم از پشت سر بزنم امشب یه دل سیر این پسر ب این چیزا رو بزنم چیکار کنم ۵ دقیقه سر کردم با خودم کلی کلنجار رفتم بعد هم تصمیم گرفتم برم نزدیکشون رفتم از پشت سر بله رفتم با محیط زدم پس کله مون پسره بعدم رفتم دختر رو بزنم بر صورتش رو برگردون وای خدا خواهرم نبود یکی دیگه بود به منظور قضاوت کرده بودم کلی ناراحت و ضایع شدم چیکار کنم همه توپاک جمع شده بودم فکر میکردم داشتیم دعوا می‌کردم خودم قبل از اینکه کار به جاهای باریک تر بکشه نشستم رو زمین گفتم ببخشید گفتم داداش ببخشید امیرجعفری کردم تو با خواهر می‌توان که این لباس‌های این دوست عزیزمون شبیه لباسهای خواهرم از شبکه کردم اون هستی خدایا من وقتی می کنم شما هم ممنونم که منو خیلی ناراحت شد ولی اون دوستش کنارش بود بخشیده و گفت پیش میاد حق داری منو داداشم بود همین کارو میکرد خلاصه امیر هم من را درک کرده مرا ببخشید و من هم رفتم خونه دید

م خواهرم اومدی به خونه گفتم کجای عزیزم من هیچی با یه پسر دیگه قرار گذاشتم تو فکر من باش امیر قرار میزاره همین بهم زنگ زد گفت فکر می‌کنم ما دوتا رابطه داری گفتم نه عزیزم من عاشق یکی از دخترای یکی از پسرای دانشگاه شده بودم بله یکی از دانشگاه پسری پسرای دانشجو یکی از بهترین و سه نفر پسران دانشگاه هست چرا بودیم و خیلی به هم نزدیک البته اینطور نیست که تو فکر کنی اون آدم بدی نه اون بد نیست و واقعا هدفش ازدواج و قراره با خانواده صحبت کنه و بعد از موافقت اون بیاد خواستگاری و اینجا امیدوارم تو هم قبولش کنی و به زودی میاد می بینه به عنوان یک داماد من هم خوشحال شدم که خواهرم با بهترین دوستم رابطه اینکه من ندارم خلاصه روز موعود رسید و پسر
من هم که جریان از قرن میدونستم و تحقیق کردم دیدم خواهرم تو راست میگی یونسنگ ترین شاگرد تو دانشگاه هستش و نامه یک و علف دانشگاه هستش خلاصه من هم قبول کردم با مامان هم صحبت کرد و کل خانواده هم قبول کردم الان ۲ سال از این جریان میگذره و خواهرم با اون پسر خوب ازدواج کرده رابطشون روز به روز با هم نزدیکتر میشه تا وقتی که با هم دعوا می کنم من میرم ببینم جریان چیه تازه میفهمم مشکل از خواهر می‌خواهم به بهانه‌های مختلف با اون دعوا میکنه بعد دیگه دختران و هزار و یک مشکل می‌رسد تا حدی که تا آخر داستان من و خونه دوستش می بازند این داستان به دو بخش کاملا بهمون دیگه دوست نداری هم بگید مرسی ازتون تازه دارد که خود شما را به خداوند منان و عزیز می سپارم تا دیدار دیگر بدرود خداوند یار و نگهدار شما باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *