داستان زن عمو ملیحه

سلام به شما دوستان عزیز

رضا هستم و ۲۵ سالمه داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به دو هفته قبل هستش که رفته بودیم خونه زن عمو

خلاصه قرار بود فردا حرکت کنیم به این سمت خونه عمو اینا
باربند این سفر آماده کردم که آماده بشم فردا ساعت ۸ صبح حرکت کنم برین سمت مشهد خونه عمو اینا
خواب بزاریم قبل از اینکه به ادامه داستان بپردازم اول از خانوادم بگم ما تو یک خانواده چهار نفره زندگی میکنیم من بابا مامان و یکی از خواهران که اسمش مهسا هستش و دو سال از من کوچیکتره
تازه تابستون شده بود و من میخواستم یه سفر زیارتی برم مشهد هم زیارتی کرده باشم و همین که مناطق و جاذبه های گردشگری مشهد را از نزدیک ببینم و هم از اینکه خانواده عمو اینا رو باهم ببینه و خیلی خوشحال بشیم و من هم خستگی رفت کرده باشم بعد از این همه درد خوندن توی دانشگاه
خلاصه روز موعود رسید و منم باید حرکت می‌کردم سمت ترمینال و از اونجا که تهران هستش برم سمت مشهد
خوبی این حرف
خوبی این حرکت این بود که می خواستم سورپرایز کنم هم عموم و هم زن عموم را چون که وقتی منو ببینن خیلی خوشحال میشن تا اینکه از قبل خبر داد خبر داشته باشم
خلاصه بار و بندیل رو برداشتم و رفتم سمت ترمینال از اونجا هم ماشین بعد از یک ساعت حرکت کرد تو راه بودیم خیلی خسته بودم واقعاً سفر دور و درازی بود تقریبا ۸ ساعت تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم به مشهد و من هم از ترمینال‌مشهد ماشین گرفتم تا خونه عموم اینا
زنگ زدم به عمو دیدم جواب نمیده بعد هم زنگ زدم به زنم دم جواب داد گفتم ببخشید زن عمومی شهدا را بازبینی گفت چرا چی شده مگه اینجا اومدی مشهد گفتم آره خیلی خوشحال شد که اومده بودم مشهد و اومد رو باز کرده
وقتی اومدم اونجا دیدم عموم اونجا نیز از زن عمو پرسیدم چرا اما اینجا نیست اون گفت که عموت رفته سفرهای کاری و تا یک هفته نمیاد نگاه‌های عجیبی داشتند اما با اون نگاه هاش منو خیلی خجالت زده می کرد
تعجب کردم چرا هی بهم نگاه میکنه من هم داشتم مثل یک بستنی آب میشدم میرفتم زیر زمین تا این که بعد فهمیدم یکی از جوراب پاره هستش و منم می زدم تو سر خودمو هی زودتر از قبل از اینکه بفهمم چی شده
از قبل زود قضاوت کردم و البته زیاد ناراحت نشدم
خلاصه چند روز بعد هم اومد و خلاصه خیلی خوشحال شد و خستگی سفر کاری سختی که داشت و از تنش در کرد یعنی با دیدن من خیلی خوشحال شد طوری خوشحال شد که اینقدر خوشحال نشده بود چون که من را دیده بود و خستگیش رفته بود چون که مشهد جایی هستش که هیچ یک از فامیلهای ما آنجا زندگی نمی کنم و خیلی کم کسی بیاد خونه شون نهایت یکی از هم همسایه ها و یا هم کارهای بسیار بسیار نزدیک شوند
ممنون از این که تا آخر داستان من و همراهی کردیم امیدوارم از داستان خوشتون اومد باشه کامنت هم یادتون نره مرسی ازتون تا دیدار دیگه و یک داستان خوب و فانتزی های جالب دیگه بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *